پارت صد و سی و دوم :

اسب عقبتر رفت تا کفلش چسبید به درخت.افسون ناله کرد:تورو خدا! منو بیار پایین! دانیال!
دانیال سوت زد و نچ نچ کرد:عزیزم...آروم...بذار بیاد پایین!
بعد به افسون مچاله شده نگاه کرد:تکون نخور.گریه نکنی ها! این به گریه حساسه!
مهتر از طرف دیگر که اسب به آن دید نداشت،نزدیک شد اما..
فقط یک حرکت باعث شد که اسب رم کند.آن هم فشار دادن پا به پهلویش بود.افسون آنقدر ترسیده بود که پایش را فشار داد ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینا

    1

    طفلی افسون چه بدشانسم هست

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اره طفلک

    ۴ ماه پیش
  • شیوا

    0

    ای وای چه چیزی شد چه بد شد براش طفلک رفت خوشگذرونی با دنی جونش چی شد😱😩😩😩😩😩 ولی منکه می دونم چی میشه بعدش حدس میزنم ازونجوریا بشه نه؟ مهشاد جون؟🫣🫣🫣🤪🤪🥰🥰

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    کدوم جوری بشه؟ چرا رمزی حرف می زنید؟ 😬😬😬

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    فقط من از کار دانیال عصبانی شدم؟میگه میترسه،اسبشم حسوده و سرکش.این چه کاری بود

    ۴ ماه پیش
  • مربم

    0

    چه اسبی! حسودی کرده ینی به دوست دخترش؟چ قشنگ گفتی ک حیوونام حس دارن چقد خوشم اومد ازین پست به❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️