پارت صد و سی و یک :

افسون لبخند زد و خواست دسته گل را بگیرد که دانیال صورتش را جلو آورد و گفت:اول یه بوس!
افسون عقب کشید:چی؟چه خبره مگه؟
دانیال به صورتش اشاره کرد:اینجا! بوس!
افسون سرش را چرخاند:ای وای... دستپاچه شده بود.
دانیال از رو نمی رفت:گلا رو نمی دم! تا یه بوس نکاری رو اینجا...
دختر نمی دانست چه کند.در تله ی مردی جوان بین گل و پنجره ی ماشین گیر افتاده بود.لبخند زد:سواستفاده نکن دیگه...
دان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    0

    دنی جون چ سو استفاده ای کردی بابا واستا صبر کن ببینیم چی میشه 😂😂😂😂 گل می گیری بوس می کنی اسب دوانی چ خبر؟؟؟😁😁😁

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اره دیگه دنی ه.خیلی توقع داره...

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    متوجه نشدم دانیال دسته گل رو پرت کرد بیرون؟چی شد؟؟؟

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    نه پرت نکرد ! اون ویرایش شد عزیزم

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️