پارت پنجاه و هفتم :
پیرزن روی زمین افتاده و سرش در بغل لالین بود. تندتند بر صورتش سیلی زده و بلند بلند صدایش میکرد. جلوی پایش زانو زدم:
- چی شد یهو؟
خورشید سراسیمه بالا سرش آمده و نامش را فریاد میزد. زیر بغلش را گرفته و به کمک لالین بلندش کردم:
- بجمب لالین! باید ببریمش مرکز.
لحظهای چشم بسته و بعد سر تکان داد. او هم چشمانش از گریه قرمز بودند.
وزن بیبی را روی کولم انداخته و لخلخکنان سوی م
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلی
1دعای قلب که طلبت فاطمه جون اما مسئله ی پخش شیرینی آنلاین مغز منو درگیر کرده ..خانوم دکترقلب نسخه ی مغز لطفا!!😆😂😂😂
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
یه رمان دارم مجموعهای از داستانهای کوتاهه که دلی نوشتمشون. یه جورایی مجموعهای از احساست من به محیط اطرافم هستن. هیچ وقت قصد انتشارشون رو نداشتم ولی اگه همه چیز خوب پیش بره، براتون رایگان میذارمشون😁😁😍😍😘😘
۳ ماه پیشمینا
1اخی خیلی پارت قشنگ ولطیفی بود ممنون
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربانت مینا جانم. مرسی که برام کامنت گذاشتی عزیزدلم😍😍 خوش اومدی به رمانمون😘😘
۳ ماه پیشعلیرضا۲۸
11ان شاالله کِل عروسی خودتو بکشیم فاطمه ی قشنگم
۳ ماه پیشسهیل۲۹
7آخخخ گفتی حرف دلمم همین بود البته اول کِل تخصصش بعد عروسیش 😍😍 راستی ما شیرینی هم میخوایماااا
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
مرسی عزیزدلم😅😅 شما دعا کن من قلب قبول بشم امسال، هر شیرینیای بخواید میدم😅😅
۳ ماه پیشسهیل۲۹
5یا رب که مستحق بهترینهایی چون واقعا داری زحمت میکشی و هنوزم مهربونیاتو داری..البته شما تخصص شفاهی و کتبی قلبو خیلی وقتا گرفتی😍🥰❣️مونده فقط عملیش
۳ ماه پیشعلیرضا۲۸
0خیلی خوشحال شدم پیامتو دیدم،چندوقتی بود اسمتو توی کامنتا ندیدم یا من دقت نکردم،تو فکرتون بودم
۳ ماه پیشسهیل۲۹
0عزیزید..خوشحالم که بفکرم بودید..هستم کنار شماها❣️❣️❣️
۳ ماه پیشزهرا
5ای جان کی بشه برسه اون روز😍🥰
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
😁😁😁
۳ ماه پیشعلیرضا۲۸
1😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
۳ ماه پیشپرنیا
4ای جان چه آرزوی قشنگی 🥰😍
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
😍😍😍
۳ ماه پیشعلیرضا۲۸
1ان شاالله قسمت همههههههه ی جوونا😍
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
نیشم وا شد😅😅 مرسی😁😁
۳ ماه پیشعلیرضا۲۸
1ماهلین کی بووووووی تووووووووو🤭🤭
۳ ماه پیشساناز
1❤️💚🧡🩵🩷🤎💛💙🤍🩶💜
۳ ماه پیشعلیرضا۲۸
1به به صاحب قلبهای رنگی رنگی😘 تو فکر شماهم بودم،توی اون چندتا رمان مشترکی که میخونیم کامنت ازت ندیدم ذهنم درگیرتون شد.
۳ ماه پیشAysan
8آخی بالاخره میشه گفت بهم رسیدن ، چقدر شادی مردم اونجا قشنگه بعد از این همه درد و غم که هنوزم ادامه داره واقعا همچین شادی هایی رو نیاز دارن . نفس و آراز هم امیدوارم بهترین تصمیما رو بگیرن و نفس این بار ضربه نخوره از هیچ لحاظ ، هرچند که آقا معلم بافکر تر و مهربون تر از این حرفاست🥲
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره😍😍 مرسی که همیشه کنارمی آیسان جانم😘😘🤩🤩
۳ ماه پیشAysan
2کوچیک ترین کاری که میشه در مقابل این همه حس خوب که از رمانتون و خودتون میگیرم انجام داد ، همین کامنت گذاشتنه🤍
۳ ماه پیشزهرا
4اخی چقدرخواهرداشتن خوبه چه نفیسه بفکرش هم رسیده وبراش لباس پست کرده راستی چرا حتی مادرنفس نیومدفاطمه جون توضیح میخوام😅
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
زهرا مادر نفس ناراحتی قلبی داره، سفر هوایی نمیتونه بکنه. چه قشونکشیای راه میخواستی بندازیا😂😂 آقا یه محرمیت سادهست برای اینکه مردم اونا بپذیرن اینا بتونن با هم برن دِیت🤣🤣 تهران نیست که. اونجا برای اینکه بتونی خان اول رو رد کنی، باید محرم بشی. خواستگاری ایشالا بمونه برای وقتی که قشنگ هم رو شناختن
۳ ماه پیشزهرا
2نه دیگه من فکرمیکردم یه شب خواستگاری باشه ولی نویدنباشه نه این طوری بلاخره یه اشنامیشدن دیگه من میخوام زودتراینابه هم برسن طاقت دوری این دوتارواز هم ندارم 😂
۳ ماه پیشزهرا
3خدایی این نفسم یه تختش کمه اخه مرغ دریایی😂😂خوب اگه ماهی گیرش نمیومد چی ببین این بعدمحرمیت ارازم مثل خودش میکنه هردواز دست میرن ببینین کی گفتم🤣
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
نگو بچهام😅😅 خدایی وقتی سر یه چیزی شک داری، نشده بگی اگه فلان اتفاق افتاد، انجامش میدم😅😅 من خودم قدیما که سی دی و دی وی دی بود، میگفتم اگه دستگاه سی دی رو بخونه، فلان کار رو انجام میدم😂😂😂
۳ ماه پیشزهرا
2نه والا من هیچ وقت این کارو نکردم پس مشکل از نفس نه من🤣
۳ ماه پیشدلارام
3چقدر حس خوبی داره این رمان
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت دلارام جانم😍😍 مرسی که برام کامنت گذاشتی عزیزدلم😍😍 خوش اومدی به رمانمون😘😘
۳ ماه پیشدلارام
2خدا نکنه عزیزم 😘💕 واقعا از ته دلم دوست دارم این رمان منتظر پارت جدیدم❤️
۳ ماه پیشزهرا
2ممنون فاطمه جون بابت پارت طولانی عالی بود راستی من فکرم بجایی نمیرسه خیلی ذهنم درگیرشده که چراهمه ی مردم درک به اراز احترام میزارن اون وقت شحنه ازش میترسه یعنی این معماکی مشخص میشه مطمئنم هرچی هست نفس ازشنیدنش شوکه میشه فاطمه جون یه تقلبی برسون مردم از کنجکاوی
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم زهرا جانم😍😍😘😘 یعنی واقعاً چی بینشون گذشته؟🤔🤔🤔
۳ ماه پیشمامان عسل
1فاطمه جان عکس آراز و با لباس اصلی بزاری خیلی خوبه.. تیب و قیافه شو با لباس بلوچی مقایسه کنیم🥰
۳ ماه پیشنفس
1بادا بادا مباررررک باداااا😍 خوشحالم که دارن بهم میرسن
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
امیدوارم همه چیز بدون مشکل پیش بره😍😍
۳ ماه پیشمیم
4مردمشون همون قدر که سخت گیرن و خرافات بینشون از بین نرفته همون قدرم صادق و صمیمی و بی ریا و سخت کوش و مهربونن 🤗🙏🏻
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره. امیدوارم یه روزی به چیزی که لیاقتش رو دارن برسن🥲🥲😍😍
۳ ماه پیشهدی
2انشالله خوشبخت بشن😍
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
انشالله😁😁
۳ ماه پیشپرنیا
2چقد محبت و خوشحالیشون قشنگه حتی مادر درهان هم رخت عزاشو بخاطر اینا دراورده🥹
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره، بس که مهربون و مهماننوازن. بلوچیها عشقن😍😍😍 البته کل اقوام ایران عزیزمون😍😍
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

افسون
1عزیزم خوب بود پخش نقل و نبات کاش رو سر ما هم میریختن🤣🤣