آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت بیست و ششم :
دکمهی کولر رو زدم و همزمان با نگاه خنثیام به نیمرخ متعجبش خیره موندم.
آرنج دست چپمو روی تکیه گاهِ پنجره گذاشتم و با انگشتهام روی چونهام ضرب گرفتم.
همچنان که به روبروم نگاه میکردم، ذهنم پر کشید پیش اون دختره.
به اینکه چرا نتونستم تو جلدش فرو برم؟
اینکه اون گردباد لعنتی و مزاحم چی بود که یهو مانع کار من شد؟!
- به چی فکر میکنی؟
صدای مهام هم نتونست منو از فکر
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
خبر داره بله
۱ هفته پیشیه بنده خدا
0اگه تو جلد اشوب میرفت چی میشد؟ میمرد؟
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه فکر نکنم🤔
۲ هفته پیشآریانا
0عاشق رمانت شدم حدیث جان🥹🩷
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ای جانم🫠خوش اومدی به جمع ما❤️
۱ ماه پیشمعصومه
0وایسا وایسا،مهراب قبلا زن داشته و زنش مرده، چرا؟🤔بعد اینا خانوادگی عجیب غریبن یا فقط مهراب همچینه؟
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بیشتر بخونی متوجه میشی معصومه جانم 😁
۲ ماه پیشنگار
0من فکر کردم این مهراب خودش فقط شیطانهولی نگو جد ابادشم شیطان عالی و بی نضیر بود عاشقتم حدیث 💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
باید ببینیم به کجا وصله اصلاً!
۳ ماه پیشدیانا
0هی واااای. پس این مهراب جد و ابادش هممثل خودش ان. یعنی همون جن و شیطان و اینا. یعنی حالا نمیدونم مامانش هم اینجوریه یا نه. ولی هرچی هست همه خانواده اش خبر دارن. و ایوللللللل. منکه میدونم این عاشق اشوب میشه. فقط خداکنه این دفعه دیگه موهای منو سفید نکنی حدیث. به حد کافی توی کتونی سفید حرص خوردم. لطفاا
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دوست داری آخرش چجوری تموم بشه؟ هعی گفتی کتونی سفید، دلم برا پگاه و ارسلان تنگ شد💔
۳ ماه پیشدیانا
0با پایان خوش تموم بشه. البته کتونی سفید هم پایانش خوش بود. ولی تا تموم بشه موهام سفید شد. داستان و میسپرم دست خودت. خودت بهتر از همه پیش می بری و تموم میکنی رمانو🙃
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
امیدوارم پایانش جوری باشه که مخاطب بپسنده. ولی خب قول نمیدم...(بیشوخی این رمان یجوریه که از هر گوشه و کنارهاش یه خطری هر کاراکتری رو تهدید میکنه و ممکنه چندین تا قربانی داشته باشیم)
۳ ماه پیشدیانا
0هر جوری هم باشه ما قبولت داریم حدیث. هرجور عشقت میکشه تمومش کن. خودت بهتر میدونی😘😘
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزی♥️
۳ ماه پیشدیانا
0قربونت♥️♥️
۳ ماه پیشبرفین
0حدیث پایانش خوش هست؟ به گریه که نمرسیم نه؟؟
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نمیتونم چیزی بگم از الان..
۳ ماه پیشفاطیما
0مادر مهراب با پدر مهراب مشکل داره؟؟ عالی بود💕🫶
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مشکل که...چه عرض کنم
۴ ماه پیشZahra
0عهههه مادره با همه مشکل داره چرا؟
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همه کیه😁
۴ ماه پیشفیوزپفیوز
0وای اینا دیگه چه اشغالایی هستنننننن آخه زنیکه شوهرت زده یکیو کشته تو دنبال انتقامی؟
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فرض کن آشوب بخواد با این جک و جونورا سروکار داشته باشه..
۴ ماه پیشهالهی ماه
1یه حس عجیب و قوی ای میگه طناز همون دختره اس که قلبشو به آشوب پیوند دادن...درسته؟!
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چی بگم والا 🫠
۴ ماه پیشهیتر فعلی مهراب
0چیزه مگه گفته نشد قلب یه مرد رو بهش دادن؟ با نه؟ دوباره باید بخونم پارت ها رو نه؟
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قلبِ یه دختر، با دقت بخون
۴ ماه پیشنسترن
0تازه معماها دارن طرح میشن فکر نکنم به این زودی ها بفهمیم چی به چیه 😂
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همینطوره👌🏻
۴ ماه پیشمحرابی
1ای بابا خانوادگی شیطانن خدا به داد آشوب برسه. ممنون زیبا بود
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🌹♥️
۴ ماه پیشهانیه
2وااای نویسنده عزیزمون اینقدر داستانت باحال هست که لحظه شماری میکنیم .همش رو حفظیم از بس خوندیم .کاش داخل امتحان نهایی هم همینا بیاد .من که اصلا باز هم نکردم کتابم
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسییی عزیزدلم😍♥️
۵ ماه پیشزیبا
0حدسش خیلی سخته همش داری سوپرایزمون میکنی😘
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صبور باش🙏🏻♥️
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0همشون چرا اینجورین مادره از کارای مهراب خبر داره؟مهتا خواهر ناتنی شه