پارت پنجاه و ششم :

صدایش دوباره در گوش‌هایم پیچید:
- الو! نفس جان! داری صدامو عزیزدلم؟
پیش خودش چه فکری کرده بود؟ دستم دور موبایلم محکم‌تر شد و نگاه لالین را به سمت خودش کشید. بافتنی‌اش را کنار گذاشته و با سر می‌پرسید چه شده.
آب دهان قورت داده و سعی کردم کامل به خودم مسلط شوم. دوباره گفت:
- عشق من! نمی‌خوای باهام حرف بزنی؟
چه قدر یک نفر می‌توانست بی‌شعور و بیمار باشد! دکتر ساسانی بهم گفته ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سولماز

    3

    خیلی دوست دارم رمان زمزمه آسمان رو بخونم ولی حس میکنم قراره با این کار به نفش خیانت کنم🤦 ♀️😅

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    6

    افرین 😂منم نخوندم دوسه بارم رفتم بخونم ولی نخوندم نمیخوام علاقه اراز به کسی جزنفس ببینم بس که این رمان خوب😍🥰

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    بخیل نباش😂😂، برو بخون😁😁😍😍

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    2

    هروقت این رمان تموم شه میرم سراغ زمزمه اسمان الان اصلا نمیشه😂

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    تینا بچه‌ام کم شانس‌تر از این حرفا بود. به قدری اذیتش کردن که اصلاً وقتی برای عشق و عاشقی نداشت🫠🫠 وقتی هم که خواستن یکم برای خودشون وقت بذارن، توی اون هواپیمای لعنتی از دست رفت. فکر کنم آراز کلاً یه بار تونست بهش بگه دوسش داره. همین داره دیوونه‌اش می‌کنه؛ یه عشق ناتمام

    ۳ ماه پیش
  • سولماز

    2

    با این توضیحاتت دیگه دلم داره پر پر میشه برا عشق نافرجام اون دوتا😢 آراز چه عذابی کشیده😭💔

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    آره و دردناک اینه که تو اون پرواز یه عالمه تینا داشتیم و یه عالمه آرازی که یه عالمه غم به دل‌شون موند و خب تو سال‌های بعد و امسال هم که این اتفاقات به دلایل و شکل‌های مختلف دوباره تکرار شدن متاسفانه. امیدوارم سرزمین‌مون دیگه غم نبینه.

    ۲ ماه پیش
  • شیدا

    1

    دقیقا متاسفانه منم یکی از عزیزانم رو تو اون حادثه لعنتی ازدست دادم🖤😪🤲🤲🙏

    ۲ ماه پیش
  • ساناز

    0

    🤎🧡💚💜🩶🤍💙💛🩷🩵❤️

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    4

    وای خدایا انگار قرار نیست اینجا یه آب خوش از گلوی دکتر صاحبه بیاد پایین

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اوهوم🥲🥲

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    6

    فاطمه عزیزم دو پارت آخرت محشر بودند حسابی از برخورد آراز با شاهو کیف کردم بالاخره یکی باید این مردک رو ادب می کرد. اونقدر قشنگ و با جزییات نوشتی که انگار وسط دعا بودم هیچوقت فکر نمی کردم یه پزشک با اونهمه مشغله بتونه به این قشنگی بنویسه. همین طور پر قدرت هم برو تخصصی که دوست داره و هم بنویس.

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربانت سحر جانم😍😍 نمی‌دونی حرفات چه قدر تو این روزهایی که حسابی خسته شدم، بهم انرژی داد. ممنونم عزیزدلم.

    ۳ ماه پیش
  • نانا خانوی

    2

    وای تورخدا زودتر پارت بزار همه عاشق این رمانیمممم واییییی. دمت گرم خانومی خیلی خوب رمان مینویسی. اکثر رمان هاتو خوندم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم. خوش‌ اومدی به رمان‌مون. مرسی که برام پیام گذاشتی. خیلی خوشحالم کردی😍😍😘😘

    ۳ ماه پیش
  • میم

    5

    توراخدا بیشتر پارت بدههههه🥺😭وای خیلی رمان قشنگیه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که انقدر به دلت نشسته عزیزدلم😍😍 باور کن هر وقت یه تایمی میارم، می‌شینم می‌نویسم منتهی این روزها خیلی سرم شلوغه. روزی سه چهار ساعت فقط می‌خوابم🫠🫠

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    7

    بیچاره خورشید ! چقدر خوب نوشتی نویسنده ی عزیز انگار همه ی اون اتفاقات رو ب چشم دیدم واقعا عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت نفس جانم😍😍 مرسی که کنارمی جانم😘😘

    ۳ ماه پیش
  • ندا

    5

    چقدر زنها توی جامعه مالی دفاعن خیلی دلم به حال خودمون میسوزه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    متاسفانه با این اوضاع نابسامان و گردنی، بی‌پناهی دیگه زن و مرد نداره ندا جان🥲 مرسی که همراهیم می‌کنی عزیزم😘😘

    ۳ ماه پیش
  • سولماز

    3

    منم چشم دیدن ابراز علاقه آراز به کسی جز نفس رو ندارم😂

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    بیچاره تینا. ببین اونایی که زمزمه رو خونده بودن چی کشیدن😅😅

    ۳ ماه پیش
  • هدی

    3

    لحظات بدی بود خیلی ناراحت شدم ☹️

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    کاش دیگه هرگز همچین چیزی نبینیم. خدا رو شکر که به خیر گذشت. خیلی وقت‌ها به مرگ زن بی‌چاره منتهی شده. ممنونم که کنارمی هدی جانم😍😍😘😘

    ۳ ماه پیش
  • میم

    2

    آراز خوب حالشو جا آورد،یعنی چی وقتی عصبیه این همه تهمت بار نفس کرد نکبت 😍😠🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    نکبت گفتنت رو خیلی دوست داشتم😂😂😂 مرسی که کنارمی عزیزدلم😍😍

    ۳ ماه پیش
  • میم

    1

    ای وای هامین رفت،خورشید نباید اون کارو می کرد،الانم پیاما رو گذاشته برای یادگاری،خیلی بده یکیو دوست داری حتی فکر کنی به *** دیگه،این خیانت به خودش عشقش و طرف مقابله😠

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    طفلی داشت پاک می‌کرد که شاهو مچش رو گرفت. زندگی تو اون شرایط و اون حد از تعصب واقعاً خیلی سخته. اینم چون یه بار زندگی تو یه جای بزرگی مثل شیراز رو امتحان کرده، الآن اینجا موندن خیلی براش سخت‌تره

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    2

    ممنون فاطمه عزیزم عالی بود😘😍من این غیرتی شدن وعصبانیت فکرمیکردم برای زنگ زدن پارسا ببینیم ولی غافلگیر شدیم🥰😍

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت زهرای عزیزم😍😍😘😘

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    3

    خوب مردحسابی توکه داری میری نفسم باخودت ببردیگه تنهایی بااون حجم ازعصبانیت کجامیری😂 نفس ببرارومت کنه 😉ولی خودمونیماعجب غیرتی شدسرنفس باریکلابه اراز👏👏

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت😁😁 قابل شما رو نداشت😅 مرسی که کنارمی زهرا جانم😍😍

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    4

    خدالعنتت کنه شاهو نفس بیچاره جز آراز باکی بوده کی میگی بااین واون بوده هرچی که کتک خوردی حقت بودنوش جونت😂

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    عماد هم چندبار بردش بیمارستان دیگه😁😁 این احمق نشسته آتو بگیره، انگ بزنه به دختر مردم😒😒

    ۳ ماه پیش
کپی شد!