اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و سی و هشتم :
پارسا دور از چشم او نگاه پیروزمندانه ای به باران انداخت و قبل از اینکه باران حرفی بزند گفت:
- من که گفتم قبول نمیکنه...
باران آرام و خونسرد نزدیک شد و کنار سهیلا روی تخت نشست. دستان سرد او را در دست گرفت و به چشمان تب دار و پر آبش خیره شد. وقتی لب باز میکرد تا حرفی بزند کسی توی سرش به او نهیب میزد که « این آخرین شانسه. این زن تنها کسیه که میتونه از همایون و اون فلش لعنتی بهت اطلاعات بده»
لطفا صبر کنید...
