در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت صد و بیست و سوم :
**فصل ۱۵۷: بازجویی شاهرخ**
یک میز فلزی سرد، فاصلهای بود میان شاهرخ بزرگمهر و دو کارآگاهی که روبهرویش نشسته بودند. نور سفید و تندِ چراغ فلورسنت بالای سر، بیرحمانه بر چهرهاش میتابید، چینهای خستگی و اضطراب را با وضوحی دردناک آشکار میکرد. دستانش، هنوز در زنجیر، سنگین و بیجان روی سطح فلزی میز افتاده بودند.
کارآگاه، مردی درشتهیکل با چهرهای زمخت و خسته، روی صندلی لم داده
لطفا صبر کنید...
