پارت چهل و هشتم :

با سوالش فهمیدم که تمام مدت به پاپیون سیاه دور یقه‌اش خیره شده بودم و حالا نگاهم به چشمانش رسید.
انگار می‌خواست بیشتر مرا بشناسد و با من آشنا شود برای همین هم این سوالات را می‌پرسید و وادارم می‌کرد با لبخند ریز روی لب‌های سرخم دروغ بگویم:
- من یه نقاشم!
به وضوح برق درون چشمانش را دیدم:
- پس هنرمندی! چقدر خوب واقعاً.
اما من مشتاق آشنایی با او نبودم که شغلش را بپرسم.
احتم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    0

    فاطمه یه چیزی که بده اینه که من هم مث این پارت هیجان میخوام ولی از طرفی هم تحمل ش رو نداره قلبم😭 بعدشم بین برایان و دوک گیر کردم، میون دوتا دلبر اینور برم یا اونور برم؟

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عزیزمممم😭😄❣️ اگه بخوای می تونم یکیشونو بکشم تا راحت انتخاب کنی👀🔪😂😂

    ۴ ماه پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    0

    دلت میاد آخه فاطمه🥺

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    اگه قرار باشه منو تحویل قاچاقچیا بدی آره، یکی شون می میره شایدم دوتاشون😔😂

    ۴ ماه پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    0

    هعی، آهای ایهالناس شما شاهد باشید داره رسما منو با جون بچه هام تهدید میکنه، این گناه و جرم نابخشودنی ایه، میرم شکایت میکنم. بلخره باید بخاطر رمانت و یکی از کاراکترات فداکاری کنی یا نه🤌😂

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بابا آرومممم هنوز که جفتشون زنده ان😂 فداکاری که می کنم اما مسئله اینه که برای کدومشون این کار و بکنم چون خودمم بین این دوتا نمی دونم کدومو انتخاب کنم😭😂

    ۴ ماه پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    0

    فقط قسمت پایانی پارت✨️😭❤️ 🔥فاطمه باور کن از هیجان جیغ کشیدم وای برایان حسود،تا دید داره با یکی میرقصه سریع خودش رو رسوند😭برایان مادر عاشق شدی قبول کن،وای فقط اخر پارت:با اون پوزیشن بیا به چیزای بهتری تمرکز کنیم زنجبیل کوچولو😭اگه برام یه شوهر مث برایان پیدا نشه چیکار کنم؟

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دورت بگردم😄🫶 آره والا وگرنه که تا قبلش داشت بحث سیاسی میکرد😂 دقیقا و همچنین کنار گوشش بهش گفت زنجبیل کوچولو😭 برای پیدا کردنش در اولین مرحله باید بریم آمریکا😃

    ۴ ماه پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    0

    خب عزیزم من با یه قاچاقچی صحبت کردم و همه کارا اوکیه فقط اینکه باید خودت رو اماده کنی که بسپرمت دست اون قاچاقچیه تا بتونم با پولش برم ***😌😂

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    احیانا قرار نبود با هم بریم؟😂 چرا داستان عوض شده الان داری متو تحویل میدی؟😭😂

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    زنجبیل کوچولو. اخ قلبم اکلیلی شد. چقد قشنگ بود

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    قلب منم با نظرت اکلیلی شد🥹 مرسیییی عزیزم😍

    ۴ ماه پیش
  • آذر(وکیل‌مداعه‌دوک)

    0

    خط صاف بتوانم بکشم هنر کردم😂 اره الیور به نظرم به پیشنهاد الا عادت رو هرچه زودتر ترک کنی بهتره که یه وقت دیر نشه وگرنه الارا خودش بهت نشون میده چطوری عادت رو ترک کنی😁🤣

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عاشق تعریفاتت از الارام واقعا😂 عالی ای تو😂💖

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️