پارت صد و چهل و چهارم :

-یعنی دیگه به اینا نیازی نیست.
-نگران نیستی کاوان؟ اگه یه وقت مردم شورش کنن چی؟
-مگه من کاری کردم که بخوام بترسم؟
-نه ولی به هر حال دشمن هایی داری.
-هیچ آدمی نمیتونه همه رو از خودش راضی نگه داره، منم از این قضیه مستثنی نیستم.
کاوان به کیوان و اسد خبر داده بود که همه ی مردم روستا را در حیاط عمارت جمع کنند و قبل از اینکه بخواهد برای مردم حرف بزند، کیوان نگران در گوشش می گوید:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    خخخخ ازدست این کانی آخی بازحامله ست. ممنون زیبا بود

    ۶ ماه پیش
  • Leila

    1

    عالی بود نویسنده عزیز دمتون گرم🌹🙏

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️