بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و هشتم :
باد سرد سحرگاهی پردههای مخملِ سنگینِ اتاق را به بازی گرفته بود. من مانده بودم و قابی خالی در دلِ پنجره، و اتاقی که حالا به جای بوی نا و ماندگیِ این عمارتِ نفرینشده، بوی جسارت، توتونِ تلخ و سرمای تنِ مردی را میداد که از دیوارها بالا آمده بود تا تمامِ معادلاتِ ذهنم را به هم بریزد.
روی زمین، درست همانجا که ایستاده بود، نشستم. زانوهایم را در آغوش کشیدم و چشمهایم را بستم. «بهم ف
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
6نمیذارن به فرداد برسه،بچم...پسر خوبم😭😭😭
۴ ماه پیشسیتا
0دیدی😪داغ ب فرداد رسیدن و ب دلم میزارن😂
۳ ماه پیشسیتا
0پناه بر خدا بچو بینم چ مکنی😶
۳ ماه پیشباران
0سانازجان انگاردیگه اهنگ روی پارتهانمیزا ری، ازهمون اول هم مشخص بودفردادنخودی هس😍
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
1شاید نگارین کمکش کنه فرار کنه..
۴ ماه پیشن س
4ِلذت می برم از رمان و قلم نگارین چی شد؟؟
۴ ماه پیشپرنیا
1دقیقا چه مقایسه ی خوبی از دوتا داداش کرد ولی قمر نذاشت بره به سمت آدم درست
۴ ماه پیشپرنیا
1ای وای ازون نامه ها ...چرا الان دارن میدنش به این بچه اخه که میخواست فرار کنه بره
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0گیجم و غمگین نکنه واقعا قبول کنه