اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و سی و هفتم :
این سوال ساده و کوتاه بود اما جوابش به اندازه ی راز بزرگی که آنها در سینه داشتند سخت و خطرناک. باران از روی صندلی برخاست و مقابل سهیلا ایستاد. نگاه پرمعنایش را تا ته چشمان هراسان سهیلا هول داد و با همان حال گفت:
- چون قضیه پیچیده تر از چیزیه که فکر میکنی.
سهیلا خواست اخم کند اما عضلات ابرو و پیشانی اش به لطف داروهای تزریقی بوتاکس تکان نخورد. به ناچار دستی در هوا چرخاند و با دلخوری گفت
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
