پارت صد و سی و ششم :

این اتاق فقط سقفی کوتاه و مختصر بود برای به صبح رساندن شبهایی که برای او پر از اشک حسرت و ندامت بود.
وقتی باران وارد اتاق میشد نگاه سهیلا از بالای شانه اش روی چهره ی پارسا نشست و با اخم پرسید:
- این آقا کی باشن؟
فرصتی برای اینکه به نسبت پارسا با خودش فکر کند نداشت و حالا وقت غیظ و غضب نبود. قدم رفته را عقب برگشت و در برابر پرسش غیر محترمانه ی سهیلا دست پارسا را گرفت و رو به سهیلا گف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای اون قسمتی که گفت منم یاس عالی بود 😅😅

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    چون اونی که باعث و بانی همه ی این داستاناست اونجاست خانم مهام 😁😁

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️