اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و سی و چهارم :
ده دقیقه از نیمه شب گذشته بود. چیزی توی سرش جوشید و برای چند ثانیه به آنچه توی ذهنش پروبال میگرفت مجال عرض اندام داد. عاقبت گوشی همراهش را روشن کرد و شماره ای گرفت. هنوز به بوق سوم نرسیده بود که صدای پرغرور سهیلا در گوشش پیچید.
- امیدوارم یه دلیل مهم برای تماس دیروقتت داشته باشی دختر جون.
لحظه ای مکث کرد. بالاخره نفسی کشید و گفت:
- باید با شما حرف بزنم. یه آدرس بهم بدید.
سهیلا از
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
