پارت صد و سی و چهارم :

ده دقیقه از نیمه شب گذشته بود. چیزی توی سرش جوشید و برای چند ثانیه به آنچه توی ذهنش پروبال میگرفت مجال عرض اندام داد. عاقبت گوشی همراهش را روشن کرد و شماره ای گرفت. هنوز به بوق سوم نرسیده بود که صدای پرغرور سهیلا در گوشش پیچید.
- امیدوارم یه دلیل مهم برای تماس دیروقتت داشته باشی دختر جون.
لحظه ای مکث کرد. بالاخره نفسی کشید و گفت:
- باید با شما حرف بزنم. یه آدرس بهم بدید.
سهیلا از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    خیلی حس بدیه که سامان اینکارو کرده ..بیچاره ناهید ..خیلی دلم براش میسوزه..

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    سامان چقدر کینه ای بود!

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️