پارت صد و سی و هفتم :

حرفی برای گفتن نبود، مثلاً می‌خواست چه بگوید؟ از کارش دفاع کند؟ از بی‌عرضگی‌اش؟ مدتی بود که به عارف فکر نمی‌کرد، مدتی بود که سرش را در زندگی‌اش کرده و به ذهنش اجازه‌ی شخم زدن گذشته را نمی‌داد! خم شد و کلید را از روی زمین برداشت، اخم‌هایش درهم رفت و گفت:
- من و تو حرفی نداریم که باهم بزنیم! از اینجا برو تا عطا نیومده!
عارف فاصله را کم کرد و کلید داخل قفل فرو نرفته بود که دست مریم ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!