تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و سی و هفتم :
حرفی برای گفتن نبود، مثلاً میخواست چه بگوید؟ از کارش دفاع کند؟ از بیعرضگیاش؟ مدتی بود که به عارف فکر نمیکرد، مدتی بود که سرش را در زندگیاش کرده و به ذهنش اجازهی شخم زدن گذشته را نمیداد! خم شد و کلید را از روی زمین برداشت، اخمهایش درهم رفت و گفت:
- من و تو حرفی نداریم که باهم بزنیم! از اینجا برو تا عطا نیومده!
عارف فاصله را کم کرد و کلید داخل قفل فرو نرفته بود که دست مریم ر
لطفا صبر کنید...
