پارت شصت و ششم :

نمی‌توانست آرام بماند. می‌دانست همانجا هستند و به فاصله‌ی یک کلید برق از او فاصله دارند؛ بنابراین وحشتزده از تخت فاصله گرفت. می‌توانست قسم بخورد که به محض خاموشی چراغ، باز هم به سراغش می‌آیند.
-از من چی می‌خواین؟
مخاطبش فضای خالی اطراف تختش بود.
-باید چیکار کنم؟ چطوری می‌تونم کمکتون کنم؟
اشک‌هایش جوشید.
-از خواهرم خبری دارین؟ اونم اینجاس درسته؟ یا... یکی از شماس؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!