پارت صد و بیست و هشتم :

ماده دیو کمی دورتر از ما به زمین افتاده و از درد به خود می‌پیچید. تیر من در یکی از چشمانش نشسته بود و با صدای گوش خراشی مویه می‌کرد و سنگ‌و بوته‌ها را از جا در می‌آورد.
ابیش زیر لب چیزی به آریو گفت که در میان دادو‌هوار دیو نتوانستم بشنوم چه می‌گوید. او می‌دانست من گوشهای تیزی دارم و برای اینکه نشونم نامفهوم با آریو حرف می‌زد. آریو فورا او را چرخاند و گفت:- این دیگر چیست؟
ابیش چشم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    5

    زرمینه کم بود اعضای خانواده ی ابیش هم رفتن خانم نعیمی لطفا رمان پایان خوشی داشته باشه خیلیامون برای فرار از زندگی و این دوران سخت چند دقیقه ای و کتاب میخونیم تا اروم شیم

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    مرسی سعیده جان 💖🤌

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    ایول خشاتریای زرنگ ،ببین چقد قشنگ ماسیس رو فرستاد با ابیش ،خدایی کار خوبی هم کرد چون اون تونست یه کم حالشو خوب کنه 😉

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    واای ابیش بیچاره چقد دلم براش سوخت 🥺ابیش نمیتونیم ناراحتیتو ببینیم 😔

    ۳ ماه پیش
  • هانیه

    3

    ای بچم ابیش خیلی سخته خیلی سخت

    ۳ ماه پیش
کپی شد!