ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت صد و بیست و هشتم :
ماده دیو کمی دورتر از ما به زمین افتاده و از درد به خود میپیچید. تیر من در یکی از چشمانش نشسته بود و با صدای گوش خراشی مویه میکرد و سنگو بوتهها را از جا در میآورد.
ابیش زیر لب چیزی به آریو گفت که در میان دادوهوار دیو نتوانستم بشنوم چه میگوید. او میدانست من گوشهای تیزی دارم و برای اینکه نشونم نامفهوم با آریو حرف میزد. آریو فورا او را چرخاند و گفت:- این دیگر چیست؟
ابیش چشم
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
1مرسی سعیده جان 💖🤌
۳ ماه پیشپرنیا
2ایول خشاتریای زرنگ ،ببین چقد قشنگ ماسیس رو فرستاد با ابیش ،خدایی کار خوبی هم کرد چون اون تونست یه کم حالشو خوب کنه 😉
۳ ماه پیشپرنیا
2واای ابیش بیچاره چقد دلم براش سوخت 🥺ابیش نمیتونیم ناراحتیتو ببینیم 😔
۳ ماه پیشهانیه
3ای بچم ابیش خیلی سخته خیلی سخت
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سحر
5زرمینه کم بود اعضای خانواده ی ابیش هم رفتن خانم نعیمی لطفا رمان پایان خوشی داشته باشه خیلیامون برای فرار از زندگی و این دوران سخت چند دقیقه ای و کتاب میخونیم تا اروم شیم