بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت نود و چهارم :
سرمای وهمانگیز دمِ صبح، با صدایی که از طبقه پایین به گوش میرسید، در استخوانهایم رسوخ کرد. چشمهایم را که با کابوسهای شب گذشته میسوخت، به سختی باز کردم. صدای شیون بود؛ ضجههایی بلند، خراشیده و نمایشی که سکوتِ سنگین عمارت قوام را از هم میدرید.
روی تخت نیمخیز شدم. سرم هنوز از اتفاقات دیشب، از چهرهی غرق در خون زال و اعترافات فرداد، گیج میرفت. اما این شیونها معنای مشخ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
موفرفری
1دلم نمیخواد به قسمتای پایانیش نزدیک بشمممم من این رمان رو خیلی دوست دارم دلم میخواست بیشتر ادامه داشته یاشه☹
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
1فکر کن زری هم دلش واسه نگارین سوخته..
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
1واقعا نمیتونم باور کنمم چطور میتونن با بجه شون اینجور رفتار کنن🥲
۴ ماه پیشپرنیا
0زری هم با اون همه ارادتی که به قمر داشت حالا داره گلایه میکنه ،ای قمر لعنتی عین خیالش نیست
۴ ماه پیشماهرخ
0رمان بسیار زیباییه . خدا قوت عزیزم
۴ ماه پیشباران
1عالی بودسانازجون قلمت مانا❤️انگارخودم اونجابودم زری داشت تعریف میکرذ👌👌👌❤️❤️
۴ ماه پیشاکرم بانو
1فک کن نگارین چی کشیده که زری هم دلش سوخته...
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0کاش قمر المواک جای قوام مرده بود