پارت صد و بیست و نهم :

افسون موبایل را قطع کرد.دانیال دیگر نمی توانست جلوی خودش را نگه دارد.انگشتهای ظریف افسون را میان انگشتهای خودش قفل کرد و گفت:چه مشکلاتی داری؟به من بگو!
افسون داشت از فشار دست او خوشش می آمد کم کم:یه چیزایی توی زندگی منه که اگه بشنوی،شاید دیگه نخوای باهام دوست باشی...
دانیال دست او را بالا برد و بوسید و خون داغ را ریخت توی جان دختر:آخه چه مشکلیه که انقدر تو رو به هم می ریزه؟دزدی کردی؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    افسون طفلی،چقداز همه طرف تحت فشار ه...

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلی زیاااد

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلی طفلک

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️