عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و بیست و هفتم :
افسون با تعجب نگاهش کرد.پسر ماشین را دور زد و آن طرف جوی ایستاد:یکی گفت بهت پیغام برسونم! خودش نمی تونست بیاد.گفت امشب می آد دنبالت بری باهاش حرف بزنی.می خواد قبل عید تکلیفتون رو روشن کنه.
قلب افسون داشت می آمد بیرون از سینه: چی می گی آقا؟مزاحم نشو! برو گم شو!
پسر دستی به سر تراشیده اش کشید:همینی که گفتم! طرفت خیلی خرش می ره! حواست باشه!
افسون به دیوار پشت سرش چسبید.اصلا نمی دانست با

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0چقد دانیال سرکار بداخلاق میشه... یجاخوندم نوشته بود هیچ مردی تو رخت خواب بداخلاق نیست،بقیه وقت هاباید دید چطور ادمیه...نمیدونم درمورد دانیالم صدق میکنه یانه