پارت صد و شصت و چهارم :

هر لحظه امکان داشت اسلحه، از میان دستانم سُر بخورد و پایین بیفتد، لامروت حسابی برای دستانم سنگینی و قلدری میکرد.
نگاهم روی چهره‌ی پاشا سایه انداخته بود اما، حواسم ذره‌ای از پشت‌سرم دور نمیشد.
چشمان تیره‌ی پاشا حتی در ظلمات شب هم برق داشت.
به‌خاطر بازی دادن من، حسابی سَرِ کیف بود.
انگار که پاهایم را با میخ‌هایی آهنین، به زمینِ سفت و سخت این بیابان وصل کرده بودند، جرئت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    عالی بود ممنون نویسنده جون 💜💜💜💜

    ۴ ماه پیش
  • ندا

    2

    عالی عزیزم دمت گرررم خیلی پرهیجان

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    4

    ممنون از رمان خوبت نازنین جان عالی بود فقط حیف که دیر به دیر به ما سر میزنی گلم خدا قوت قلم زیبات مانا♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم، ممنونم از نگاه زیبات♥🌹

    ۴ ماه پیش
  • Zoha

    2

    عالیههههههه..تا پارت بعدی برسه من فسیل میشم💔💔

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی ضحی جون♥♥🫰🏻 قول میدم با پارتای بلند جبران کنم عزیزم🌱

    ۴ ماه پیش
کپی شد!