تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و شصت و چهارم :
هر لحظه امکان داشت اسلحه، از میان دستانم سُر بخورد و پایین بیفتد، لامروت حسابی برای دستانم سنگینی و قلدری میکرد.
نگاهم روی چهرهی پاشا سایه انداخته بود اما، حواسم ذرهای از پشتسرم دور نمیشد.
چشمان تیرهی پاشا حتی در ظلمات شب هم برق داشت.
بهخاطر بازی دادن من، حسابی سَرِ کیف بود.
انگار که پاهایم را با میخهایی آهنین، به زمینِ سفت و سخت این بیابان وصل کرده بودند، جرئت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
ندا
2عالی عزیزم دمت گرررم خیلی پرهیجان
۴ ماه پیشفخری
4ممنون از رمان خوبت نازنین جان عالی بود فقط حیف که دیر به دیر به ما سر میزنی گلم خدا قوت قلم زیبات مانا♥️♥️♥️♥️♥️♥️
۴ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی قشنگم، ممنونم از نگاه زیبات♥🌹
۴ ماه پیشZoha
2عالیههههههه..تا پارت بعدی برسه من فسیل میشم💔💔
۴ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی ضحی جون♥♥🫰🏻 قول میدم با پارتای بلند جبران کنم عزیزم🌱
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
0عالی بود ممنون نویسنده جون 💜💜💜💜