پارت صد و بیست و نهم :

با دیدن چمدانش گوشه اتاق دلم بیشتر گرفت! نشستم روی تخت و لب ورچیدم _ حالا نمیشد یکم بیشتر می موندی!؟ دایی که دیروز با بابا علیرضا رفت حالا نوبت تو شده راه بیفتی دنبال فریبا و رامین که برید تهران!؟ میخوای تنهام بذاری!
لبخند زنان نگاهم‌کرد
_ قربون چشمات برم من، خودت که میدونی دل کندن از فسقل خانم برام چقدر سخته! اما خب ده روزه اینجاییم، دیگه خودتم که حسابی حساب و کتاب مامان بودن دستت ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Shiva

    2

    وای دوس ندارم رمان قشنگ تموم شه سمانه جون دلم واسه رادمهر شیدا تنگ میشه العانم ک بهار خانوم اصافه شده🥺🥰❤

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خودمم دلم تنگ میشه🥲

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    واکنش بهار هر وقت رادمهر میاد سمت شیدا:👶🏻👀 اول با دقت نگاه میکنه بعد جییییییییییغ و گریه در حدی که کشتی نوح سوراخ بشه😆

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عالی بود سهیلا😆🤞🏻

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    یاد آخرین کشتی نوح میفته بچه وحشت میکنه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا😆

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    خوش به حالشون دو روز قبل عید هنوز برف دارن،ما که سالهاست برف نداشتیم 🙏🏻💚

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    های آره واقعا❤️‍🩹

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    3

    سلام عزیزم پارت هدیه نداریم؟

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سلام قشنگم احتمالا چند ساعت دیگه بذارم پارت هدیه رو♥️

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    نه دیگه پارت نذار زود تموم میشه

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دیگه تموم میشه دیگه❤️‍🩹🥲

    ۴ ماه پیش
  • ستایش

    5

    چرا نمیخوام قبول کنم فقط سه پارت دیگه تا انتهای رمان داریم 🥺❤️ 🩹

    ۴ ماه پیش
  • آهو

    5

    وای منمممممممم😭 با شیدا و رادمهر واقعا زندگی کردم یعنی به معنای واقعی

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    3

    عالی بود این دوتا یواشکی میخاستن برن کشتی نوح کح بهار نگذاشت و لوشون داد

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    5

    دیروزم پروانه جون نذاشت کشتی نوح به سرانجام برسه 🤭😁

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    از دست تو حنانه 😄

    ۴ ماه پیش
  • محمد

    3

    کلا بهار اومده که رادمهر به مرز انفجار برسه😁

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا😄

    ۴ ماه پیش
کپی شد!