اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و سی و دوم :
زبانش به ادامه سخن یاری نکرد. نگاهش برای چند ثانیه به چهره ی ایرج ثابت ماند و دوباره گفت:
- خصوصا از وقتی فهمید دخترتم به دنیا اومده ... داغونه.
به کسری از ثانیه چهره ی ایرج از شرم ارغوانی شد و پیشانی اش خیس عرق. سکوتی عمیق میانشان حاکم شد و فقط صدای خط کشیدن ناخن ایرج روی میز بود که گاهی سکوت تلخ اتاق را میشکست. لختی بعد با همان نگاه گریزان پرسید:
- دختره؟
باران سری به نشانه ی تاØ
لطفا صبر کنید...
