جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و بیست و سوم :
فریبا سیبی برداشت و نشست کنارم و همانطور که تند تند پوست میکرد انگار قصد داشت تمام دلشوره هایش را هم بیرون بریزد _ خیلی استرس دارم شیدا. اصلا یه حالی ام، حالا رامین برعکس منه، میبینی چقدر آرومه! انگار نه انگار! تو و رادمهرم همینجوری بودید؟
به یاد آن روزها لبخند زنان گفتم:
_ نه ما جفتمون داشتیم از استرس پس می افتادیم. یادته که برات تعریف کردم! اصلا قرار بود تهران جشن بگیریم اما یهویی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
باید تخمه دستت بگیری بخوری کامنت بخونی😂
۴ ماه پیشابرا
1وای چه کردین با کامنت ها ترکوندین من این چند روز گرفتار بودم الان دارم پارتها رو می خونم یعنی قشنگ پکیدم از خنده یکم رعایت کنید بابا تو نیسان از این خبرا نبود
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
کلا اینجا همه چی قاطی پاتی شده دیگه🤭😂
۴ ماه پیشسرو
1بچه ها بیاید که کشتی نوح داشتیم اونم چجورم حسابی بعدش ضدحال خورد این رادمهر خان😁😁
۴ ماه پیششقایق
1الهی بمیرم براش بچه مرد و زنده شد 🤭🤣
۴ ماه پیشسرو
1چجورم تا عمر داره سراغ زنه حامله نمیره
۴ ماه پیشسهیلا
1نمیدونم خوشحال باشم که بعد از مدت ها به مراد دلش رسیده یا بگم رادمهر خدا خفت نکنه که اینقدر رو همه چی حساسی😂
۴ ماه پیشحسام
1پسرمون نقره داغ شد قشنگ 🤣
۴ ماه پیشسرو
1سرب داغ ریختن روش
۴ ماه پیشعلیرضا
1واکنش نی نی تو شکم شیدا= 👶🏻👀 اینجا چه خبره این چیههههههههههههه دیگهههههههههه من مامانم و میخوامممممممممم
۴ ماه پیشصدرا
1🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 نصف شدم
۴ ماه پیشسرو
1خداخفت نکنه این دیگه که سمی بود بچه🤣🤣🤣
۴ ماه پیشعلیرضا
1سمانه نوشت منم کامل توصیف کردم 🤣🤣🤣
۴ ماه پیششقایق
1اینقدر خندیدم اشکم اومد به خدا😆😆😆😆
۴ ماه پیشسرو
1وای شقایق همون بهتر که تو نسیان آقایون کامنت نمیذاشتن
۴ ماه پیششقایق
1دقیقاااااااا وگرنه اوضاع از این بدتر میشد😆
۴ ماه پیشسرو
1وحشتناک میشد خدابهمون رحم کرد
۴ ماه پیششقایق
1آره خدایی اینجا قد نسیان کشتی نوح نداشتیم اصلا
۴ ماه پیشسرو
0اونجا هر حرفی میزدیم تو حاشیه بود و اینقدر علنی حرف نمیزدیم فقط مسخره بازی بود و می خندیدیم
۴ ماه پیشصدرا
1تو رمان بعدی لشکر کشی میکنم خدا شاهده فقط منتظرم رمان بعدی منتشر بشه😂🤞🏻
۴ ماه پیشسرو
2واگه بخواد اینجوری پیش بری من که اصلا جوابت رو نمیدم آخه اصلا دهنت چفت و بست نداره و حدو حدود را رعایت نمیکنی🤨
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سقف پیاماش پر شد دوباره😄
۴ ماه پیشسرو
0بدرک از بس چرتو پرت گفت پسره ی بی ادب همون بهتر که سقف پیاماش پر شد وگرنه معلون نبود دیگه چی میخاست بگه اوف خوبه از همه کوچیکتره و اینجوری میگه اون آقا حسام بیچاره هیچی نگفت ولی این بچه ژیگول آبروی همشون رو برد خدا رحم کرد تو نسیان نبود وگرنه همه به فنا می رفتیم از دست این بچه
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
تو رمان بعدی دیگه نباید عضویتش و قبول کنم😄
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حالا من سعی میکنم تا جای ممکن کامنت ها رو مدیریت کنم یه وقتایی ولی واقعا از دستم خارج میشه🤦🏻♀️
۴ ماه پیشسرو
0خدایی ماهم تو نسیان خیلی چرتو پرت میگفتیم ولی در این حد نبود خیلی خودکشی میکردیم یه کشتی نوح میگفتیم و تموم مشد وبازم چرتو پرت میگفتیم و میخندیدیم این قدر علنی حرف نمیزدیم سمانه خودت که بودی و همه رو هم میخوندی خداوکیلی اینجور وحشتناک نبودیم
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
موافقم واقعا با حرفت
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سمی ترین کامنت سال😂
۴ ماه پیشمیم
1بالاخره به سلامت رسیدن آلاشت خدارو شکر، این بچه با این همه داستانش گفتم آخرش یا تو کمپر دنیا میاد یا اون کلبه 😁🙏🏻
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بچه ی رادمهره دیگه عین باباش عجیبه 😄
۴ ماه پیشعلیرضا
2حاجی رادمهر بعد از این همه مدت به مراد دلش رسید اونم با این دردای شیدا از دماغش زد بیرون😂
۴ ماه پیشصدرا
3ترکیدم از خنده🤣🤣🤣 خدایی اومد یه دلی از عزا دربیاره آخرشم پشیمون شد
۴ ماه پیشسرو
1حقشه تا دفعه ی بعد از این حوسا به سرش نزنه
۴ ماه پیشصدرا
1به خدا ترکیدم از خنده خودش کرده خودشم خودش و فحش میده🤣
۴ ماه پیشسرو
1یک نمونه از خودتونه اولش کورین بعدش هم که چشماتون وا میشه خودتون رو فوحش میدین
۴ ماه پیشصدرا
1به همین سوی چراغ قسم دست خودمون نیست اصلا🤣 آقایون شرمنده ام که دارم لو میدم
۴ ماه پیشسرو
1همین سوی چراغ سوتون رو بگیره که مایه ی عذابید
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
وای😂
۴ ماه پیشسرو
1حقشه تا اون باشه جلو خودش رو بگیره
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخی بچم😁
۴ ماه پیشستایش
1بچه هااااااااا اسم پیشنهاد بدید واسه نی نی مون😁 بهش چی بگیم؟ نبات خانوم خوبه؟😍
۴ ماه پیشآهو
1اسمش و بذاریم شیوا مثل شیدا😍
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اوخودااااااه نبات خانوم😍
۴ ماه پیشندا
1خب خداروشکر بلاخره رسیدن آلاشت خیالم راحت شد🥰 نی نی به دنیا بیا دیگهههههههه مردیم از چشم انتظاری
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
میاد میاد🥰
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Shiva
2وای رمان ی طرف کامنتا ی طرف عالی هستین😂❤