پارت هجده :

همون‌طور که حدس می‌زدم، ماهان با شنیدن حرفام تا نیم ساعت تو شوک بود. این سوال هم ورد زبونش بود:
- اینکه قیافه ی من و انتخاب کرد دلیل خاصی داره؟
بیچاره یه جوری ترسیده بود که تا دستشویی هم تنها نمی‌رفت و منم مجبور بودم به خاطر اینکه مامان و عمه از چیزی بو نبرن همه جا ساپورتش کنم. یکی هم نبود بشه بادیگارد خودم، به جای اینکه بقیه ازم مراقبت کنن من غصه ی همه رو می‌خوردم.
این وسط شهابم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    این عمه خانم به علاقه اون به عموش چکار داره،اینکه از علیرضا خوشش نمیاد چرا این همه وقت خونشون اطراق می کنه 😠

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عمه جون علاقه اش خیلی درونیه فقط بروز نمیده 😂

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    1

    آخیش دمت گرم زهرا جون خیلی حال دادی ❤️❤️فکر کنم علیرضا داره به جرگه جن ها میپیونده با (استناد از اطلاعاتی که تاحالا از رمان های زهرا جون گرفتم )😛😛😛

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بدبخت هنوز هیچی نشده داره روانی میشه جلوتر بریم چی میشه🤣

    ۶ ماه پیش
  • Raz

    1

    انتظار از سخت ترین کارهاست😭😭

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی سخته خیلی من قشنگ درک میکنم🫠🫠🫠🫠

    ۶ ماه پیش
  • پانیذ

    1

    حیدری یا عمو حمید علیرضا ؟🤣

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه دیگه اون پیرمرد و دیگه به حال خودش بذاریننن 🤣🤣🤣😭😭😭😭

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️