جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و نوزده :
قلبم انگار برای خودم نبود، نگاهی به ساعت انداختم، اتاق خواب را بررسی کردم، دوباره لباس هایی که برایش کنار گذاشته بودم را چک کردم و نگاهی به خانه انداختم. فریبا میوه ها را شسته بود و خاطره مشغول چیدن شیرینی ها داخل ظرف بود. سیما پشت تلفن با چه کسی حرف میزد که صدای خنده اش بلند شده بود!؟ خاله سلطان نماز حاجت میخواند و مامان بزرگ ها هر کدام مشغول کار خودشان بودند. انگار همه آرام بودند جز منی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقاااااا👌🏻🥰✨️
۴ ماه پیشزهرا
2هووفف خدا چقدر خوشحالم براشوووون🥺🥺🥺قلبم اکلیلی شد نننهههه🥺🥺🥺😭😭 سمانه جان رمان کلا چند پارت؟
۴ ماه پیشستاره
2یه دفعه تو اطلاعیه گفت ۱۳۲ پارته یعنی فقط چند پارت دیگه مونده تموم بشه😭😭😭
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
درسته عزیزم
۴ ماه پیشهانیه
2۱۳۲ پارته زهرا جون
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
۱۳۲ پارت قشنگم
۴ ماه پیشزهرا
1واییی توروخدا بگو یه ماجرای دیگه ای ندارم من قلبم ضعیفه تحمل نداااارم🥺🥺😭😭😂😍
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نه عشقم چه ماجرایی😄
۴ ماه پیشحسام
1خداروشکر رادمهر اومد خونه😊 عشقشون بی اندازه قشنگه آدم کیف میکنه
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی🥰
۴ ماه پیشسرو
1دوکلمه از بابای عروس
۴ ماه پیشحسام
1آخ آخ دیروز نبودم این پسره ی ورپریده رو بگیرم بزنمش جا موندم😁 ای صدرا کجایی
۴ ماه پیشسرو
1خسته نباشی پیرمرد دیر آمدی دیگه کتک فایده نداره خیرسرت بابای گروهی ولی اصلا نیستی این بچه ها هم هرکاری دلشون میخاد میکنن
۴ ماه پیشحسام
1دیگه تربیت اینا از دستم در رفته به خدا🤦🏻 ♂️😂
۴ ماه پیشصدرا
1حاجی من هی به اینا میگم شیدا رو بدید به من هی نمیدن دیگه تو بگو رادمهر از کار افتاده😁
۴ ماه پیشحسام
1رادمهر و از کار افتادن😁 عمرا صبر کن فقط ببین چه آتیشی به راه بندازه دوباره😎
۴ ماه پیشمیم
2ببینم این فسقلی خانم اسم نمی خواد،تا کی باید فسقلی و فندق و دخترک صداش کنیم 🤩😍
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آق باباش باید براش اسم انتخاب کنه😋
۴ ماه پیشمهتاب
2آخ خدا چقدر قشنگ گفتی😍 دقیقا همین و میخواستم بپرسم. سمانه جون اسم این فندق خانم پس چیه😍
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یکی دوپارت دیگه میفهمید اسمش چیه😊
۴ ماه پیشمینا
1هر قسمت از این پارت کلی حرف واسه گفتن داشت🥺😍 چقدر قشنگ پله به پله داریم میریم جلو. حس میکنم منم کنار این دوتا عاشقی و یاد گرفتم کاش همه دخترا یه رادمهر تو زندگی شون بیاد🤲🏻
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ایشالااااا
۴ ماه پیشپروانه
3خیلی خیلی خیلی این پارتا دلبرن😍 بلاخره رادمهر خان تشریف فرما شدن منزل
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اره🥰♥️
۴ ماه پیشفرشته
1عشقن این پارت عشششششششق🥰
۴ ماه پیشستاره
2میشه رادمهر و بپیچی من ببرم🥲 دوستان شما هم تقاضا نفرمایید مال خودمه🥲🤞🏻
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
متقاضی زیاده 😝
۴ ماه پیشسرو
2شرمنده دیر آمدی قبل از تو دزدیدنش الان دیگه رادمهری نیست که بپیچیم بدیم تو ببری🤭🤭
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
😂خدا نکشتت
۴ ماه پیشسرو
2تو رمان بعدیت به اندازه ی مجردای عضو شده جنس مذکرو مونث نقش اولت براشون کنار بذار که هرکی از هر جنسش رو خواست بهش بدی ببره باخودش
۴ ماه پیشصدرا
2نمیشه حالا شیدا رو بدید به من👀 دیگه رادمهرم که از کار افتاده🤪
۴ ماه پیششقایق
3چشم در اومده پسرم کجا از کار افتاده🤨 حالا صبر کن همچین بهت نشون میده حالا کاراش و🤪
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اتفاقا تو رمان بعدی کلی دختر و پسر مجرد داریم😁
۴ ماه پیشسهیلا
2من خودم مثل شیر اینجام مال خودمه رادمهر😁🤞🏻
۴ ماه پیشصدرا
2خب رادمهرم اومد خونه و دیگه خدا به داد شیدا برسه😝
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
تو باز پیدات شد😁
۴ ماه پیشسرو
2خیلی بی ادب تو رمان بعدی راش نده
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
باید ادبش کنم😁
۴ ماه پیشصدرا
2هر کاری کنی من بازم میام😬😂
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ابرا
1احساس می کنم رادمهر می خواد لحظه لحظه آینده رو پر از عشق محبت کنه برای شیدا از الان تا آخرشم برنامه ریزی کرده تا این مدت جبران کنه