پارت نود و سوم :
اول اصلاً نمیشناسندش. تنها چیزی که میبینند خون است.
انگار در خون حمام کرده است. جلوی پیراهنش دیگر سفید نیست زرشکی خیس است. دستهایش تا مچ در خون غرق شدهاند. روی گردن و فکش خون خشک شده است.
مات و مبهوت نگاهش میکنند. او آرامآرام هقهق میکند.
دستهایش را بالا میآورد و حالا برق فلز چشمشان را میگیرد. دومین چیزی که میبینند چاقوست. اگر وقت داشتند فکر کنند شاید آن تیغه بل
لطفا صبر کنید...
