پارت هشتاد و هشتم :
بهطور مبهم از چند مهمانی که در ورودی ایستادهاند زمزمههایی از انزجار و خندههای ریزریز میشنوم. احساس میکنم هوای اینجا وحشیتر شده، موهایم را از سرم میکشد و اشکهای چشمم را با خود میبرد.
دوباره حالم بد میشود؛ اما برخلاف زمانی که در قایق بودیم، بهتر نمیشوم. این حال بد قابل تسکین نیست. سم این دانستههای تازه، در اعماق وجودم ریشه کرده است؛ و در تکتک سلولهای بدنم نفوذ
لطفا صبر کنید...
