پارت هفتاد و هفتم :

آرام می‌گویم: «منم. رفیق.»
«جانو؟» توانسته بنشیند و تکیه داده به دیواره‌ی غار. حالا که تماشاچی ندارد، نقابش را برداشته. حتی از زیرِ چشم‌بند هم می‌توانم اخمِ غلیظ و فکِ قفل‌شده‌اش را حس کنم. «بازم کن. این چشم‌بندِ لعنتی رو بردار. باید برسم به عروسی، جولز الان کفری شده. شوخیت رو کردی، ولی دیگه لوسش نکن.»
پوزخندی می‌زنم: «نه، نه. می‌دونم بامزه نبود. ببین، منم نمی‌خندم. وقتی خودت ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!