پارت هفتاد و هفتم :
آرام میگویم: «منم. رفیق.»
«جانو؟» توانسته بنشیند و تکیه داده به دیوارهی غار. حالا که تماشاچی ندارد، نقابش را برداشته. حتی از زیرِ چشمبند هم میتوانم اخمِ غلیظ و فکِ قفلشدهاش را حس کنم. «بازم کن. این چشمبندِ لعنتی رو بردار. باید برسم به عروسی، جولز الان کفری شده. شوخیت رو کردی، ولی دیگه لوسش نکن.»
پوزخندی میزنم: «نه، نه. میدونم بامزه نبود. ببین، منم نمیخندم. وقتی خودت ا
لطفا صبر کنید...
