پارت هفتاد و پنجم :
صدای خنده توی سالن میپیچد. چند نفر داد میزنند: «موافقیم!»
جانو میخندد، ولی چشمانش برقِ ترسناکی دارد. «واسه اونایی که نمیدونن، ما هممدرسهای بودیم. ولی اونجا یه مدرسهی معمولی نبود. بیشتر شبیه... نمیدونم... شبیه زندانِ سالار مگسها بود – دمت گرم چارلی که دیشب یادم انداختی! اونجا نمره گرفتن مهم نبود، زنده موندن مهم بود. بقا.»
نمیدانم توهم زدم یا واقعاً کلمهی آخر را با ت
لطفا صبر کنید...