پارت هفتاد و پنجم :

صدای خنده توی سالن می‌پیچد. چند نفر داد می‌زنند: «موافقیم!»
جانو می‌خندد، ولی چشمانش برقِ ترسناکی دارد. «واسه اونایی که نمی‌دونن، ما هم‌مدرسه‌ای بودیم. ولی اونجا یه مدرسه‌ی معمولی نبود. بیشتر شبیه... نمی‌دونم... شبیه زندانِ سالار مگس‌ها بود – دمت گرم چارلی که دیشب یادم انداختی! اونجا نمره گرفتن مهم نبود، زنده موندن مهم بود. بقا.»
نمی‌دانم توهم زدم یا واقعاً کلمه‌ی آخر را با ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!