پارت هفتاد و چهارم :
برای مراسم نامزدی تصمیم گرفتم دیگر فرار نکنم. ماهها فکر کرده بودم که چه کار کنم؛ چه واکنشی نشان دهم که کمتر رقتانگیز باشد. من که کاری نکرده بودم. این بار باید توی چشمهایش نگاه میکردم. او بود که باید جواب پس میداد؛ به من، به جولز. او باید شرمنده میشد. دفعهی قبل گذاشتم قسر در برود، ولی این بار نه.
اما همان اولِ کاری کیش و ماتم کرد. وقتی رسیدم، لبخندِ گشادی زد و گفت: «اولیویا! امی
لطفا صبر کنید...