پارت هفتاد و یک :

صدای ایفه از انتهای خیمه می‌آید، آرام و مسلط: «عذر می‌خوام. باد شدیده و برقِ اینجا هم یکم نازک‌نارنجیه. الان درست میشه.»
یکی از مهمان‌ها، احتمالاً از رفقای داماد، زوزه‌ای کشید و بقیه مثل گله‌ای گرگ همراهی‌اش کردند. هیجانِ زیاد و تاریکی، خوی وحشی‌شان را بیدار کرده بود. دلم می‌خواست سرم را میان دستانم بگیرم و جیغ بزنم: «خفه شید!»
زیرلب به ویل غریدم: «نمی‌تونی ساکتشون کنی؟»

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️