پارت هفتاد و یک :
صدای ایفه از انتهای خیمه میآید، آرام و مسلط: «عذر میخوام. باد شدیده و برقِ اینجا هم یکم نازکنارنجیه. الان درست میشه.»
یکی از مهمانها، احتمالاً از رفقای داماد، زوزهای کشید و بقیه مثل گلهای گرگ همراهیاش کردند. هیجانِ زیاد و تاریکی، خوی وحشیشان را بیدار کرده بود. دلم میخواست سرم را میان دستانم بگیرم و جیغ بزنم: «خفه شید!»
زیرلب به ویل غریدم: «نمیتونی ساکتشون کنی؟»
لطفا صبر کنید...
