پارت شصت و پنجم :
ویل به خشکی میرسد و اولیویا را زمین میگذارد. اولیویا خودش را از او جدا میکند و تلوتلوخوران میایستد. به ما زل زده است. چشمانش سیاه و تهیاند مثل دو حفرهی خالی. با آن لباسِ خیس که به تنش چسبیده شبیه یک حیوانِ وحشیِ به دام افتاده است.
روی صورت و گردن ویل جای چنگ و خراشهای قرمز دیده میشود. با دیدن این صحنه کلیدِ خشمم زده میشود.
ترس و نگرانیِ چند لحظه پیش دود میشود و جایش را
لطفا صبر کنید...
