پارت شصت و چهارم :
نمیدانم چه چیزی هشیارم میکند شاید غریزهی حیوانیام؛ اما ناگهان حس میکنم تنها نیستم. برمیگردم و...
خدای من! نفسم بند میآید. قلبم وحشیانه به قفسهی سینهام میکوبد. مردی با چاقویی بزرگ در دست و پیشبندی خونآلود در چارچوب در ایستاده است.
زمزمه میکنم: «یا مسیح...» و عقب میروم. نزدیک است لیوان از دستم بیفتد.
ترس خالص، آدرنالینِ محض... اما بعد عقلم سر جایش میآید. این «
لطفا صبر کنید...
