پارت شصت و چهارم :

نمی‌دانم چه چیزی هشیارم می‌کند شاید غریزه‌ی حیوانی‌ام؛ اما ناگهان حس می‌کنم تنها نیستم. برمی‌گردم و...
خدای من! نفسم بند می‌آید. قلبم وحشیانه به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبد. مردی با چاقویی بزرگ در دست و پیش‌بندی خون‌آلود در چارچوب در ایستاده است.
زمزمه می‌کنم: «یا مسیح...» و عقب می‌روم. نزدیک است لیوان از دستم بیفتد.
ترس خالص، آدرنالینِ محض... اما بعد عقلم سر جایش می‌آید. این «

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️