پارت چهل و ششم :
پیت چهار دست و پا روی زمین افتاده و نفسنفس میزند. دانکن بالای سرش میایستد: «خدای من، تو دومین نفری هستی که امروز نجات میدهیم. من و فمی همسر چارلی را هم در همین وضعیت پیدا کردیم که توی گل گیر کرده بود و فریاد میزد.»
پیت ناله میکند: «جسدها... جسدهای توی باتلاق...»
دانکن دندانقروچه میکند: «تمومش کن پیت! بس کن این اراجیف رو.» مشعلش را جلوی صورت پیت میگیرد و رو به بقیه میگوÛ
لطفا صبر کنید...
