پارت چهل و دوم :
ایفه آنجاست. با بلوز سفید و شلوار اتوکشیده، تختهشاسی به دست، طوری ایستاده که انگار ساعتهاست مشغول کار است. نگاهش تیز و موشکافانه روی صورتم میچرخد: «صبحبهخیر. حالت چطوره؟»
حس میکنم هیچچیز از نگاه این زن پنهان نمیماند. زیبایی کلاسیک و سردی دارد؛ شبیه آدری هیپبورن با آن استخوانهای گونهی برجسته.
میگویم: «خوبم. ببخشید، فکر نمیکردم کسی بیدار باشه.»
«ما همیشه کله
لطفا صبر کنید...
