پارت چهل و یک :
صدا میزنم: «سلام؟»
صدای گریه قطع میشود. وقتی جوابی نمیشنوم، چراغقوه را روشن میکنم و نورش را اطراف میچرخانم.
پرتو نور روی چیزی قفل میشود. نور را بالا میکشم و چهرهای را میبینم که به من زل زده است. موهای آشفته و چشمان براقش در نور چراغقوه، شبیه موجودات افسانهایِ شوم است.
ناخودآگاه یک قدم عقب میروم، اما کمکم تشخیصش میدهم. ساقدوش داماد است که پای دیوار یکی از
لطفا صبر کنید...
