پارت نوزده :
بیاختیار تحت تأثیر قرار میگیرم. میپرسد: «خب، تو دانشگاهی دیگه، نه؟»
«آره.»
«کجا؟»
«اکسِتِر.»
«دانشگاهِ خوبیه، نه؟»
«آره، بد نیست.»
هانا میگوید: «من نرفتم. هیچکس تو خانوادهی ما نرفت دانشگاه.» سرفه میکند. «بهجز خواهرم، آلیس.»
نمیدانم چه بگویم. واقعاً کسی را نمیشناسم که دانشگاه نرفته باشد. حتی مامان هم مدرسهی هنری رفته است.
هانا ادامه میدهد: «آ
لطفا صبر کنید...
