پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هشتاد و یک :
بیشتر از جا بلند شد.
از زیر باند سفید پیشانی اش، خون داشت راه می گرفت تا پایین.
سنخیت عجیبی افتاده بود با چشم هایش.
حسم از دو انگشت، رسید به کف دستش.
دستی که لرزشش داشت به من هم منتقل می شد.
-همه ی آدما دلشون می خواد کسی دوستشون داشته باشه؛ غلیظ و پرحرارت. دوست دارن محبوب یه نفر باشن. من تا حالا چنین شرایطی رو نخواستم یا بهتره بگم واسم پیش نیومده. ولی حالا تو بیا و اون یه نف
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
