پارت شصت و سوم :
انگار یک لحظه چیزی توی جمجمهام ترک برداشت که نه صدای شکستنش را شنیدم، نه چیزی تکان خورد؛ اما حس کردم هوا یک بند انگشت عقب رفت. انگار دنیا لحظهای مکث کرد تا سقوط قدم بعدیام را ببیند.
«ته خط من شده تو؟»
«قربانی بعدی تویی دختره.»
این دو جمله مثل دو تیغ سرد بیهوا رفتند زیر پوستم. تمام تنم مورمور شد؛ اما نه از ترس، از تحقیر.
لبم خشک شد. حس کردم سفیدی چشمهایم بیشتر از حد لازم
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلا
1اصلا درست نبود که اونجا سکوت کرد گزاشت هرچی میخان بگن بعدا اصلا چرا خودشو درگیر ازن خانواده داره میکنه این مساعل ربطی به پرواز نداره اصلا
۴ ماه پیشرزا
2از زمین و زمان براش می باره واقعا تو زندگی واقعی هم گاهی اوقات همین طور می شه کائنات بی رحم با تمام قوا به آدم حمله می کنه خدا قوت نویسنده عزیز ❤
۴ ماه پیشنگار
0چقد دلم سوخت برا هردوشون اما اصرار موندن کنار این مرد و پسرشو نمیفهمم چکاریه خب ...
۴ ماه پیشآتریسا
0گاهی اوقات آدما هرچقدرم درد بکشن بخاطر یه چیزی حاضر میشن بمونن چون نقطه ضعف دارن در برابرش و به نظرم رهام نقطه ضعفشه
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞