پارت شصت و دوم :

صدای همهمه‌ی پایین‌دست کمرنگ شده بود و تنها تیک‌تاک ساعت قدیمی درون اتاق به گوش می‌رسید. من کنار تخت ایستاده بودم، دست به دامن و سعی می‌کردم سنگینی نگاه آن زن‌ها را از شانه‌هایم تکان بدهم.
دیار پالتویش را روی صندلی انداخت و کمی به من نزدیک شد. نه آن‌قدر نزدیک که به خودم بلرزم، نه آن‌قدر دور که خیال کنم هنوز همان فاصله‌ی سالن را میانمان نگاه داشته. آمد و بی‌صدا روبه‌رویم ایستاد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    چقدر این دیار خان شیطون بوده و رو نمیکرد😂

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    آره زیاد

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    شیطنتشم قشنگه😉😉😉😉

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😉

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    0

    چه دلبری کرد دیار از مهرو😍❤️

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    آخر پسرم بلده

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    0

    فوق العاده مثل همیشه😍❤️

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات

    ۶ ماه پیش
  • Hadis

    3

    ولی دیاررر جا داشت بیشتر شیطنت کنه مهرو هک یکم همراهی🫠😍😍🥹🥹

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ای کلک

    ۶ ماه پیش
  • سعادت

    0

    خدا قوت قلمت مانا عزیزم بسیار زیبا و دلنشین 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نوش چشمات

    ۶ ماه پیش
  • عسل

    1

    آفرین دیار جون افرین پسر خوبی باش همین حس های خوب قشنگ رو به دخترمون بده

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۶ ماه پیش
  • Ray

    2

    ادم فقط میخواد قربون صدقشون بره اینقدر که این دوتا مرغ عشق کیوت و نازن (◍•ᴗ•◍)✧*

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    آره گوگولیا

    ۶ ماه پیش
  • سارا

    0

    سلام بسیار عالی👌👌 صحنه ها و لحظات رو خیلی زیبا و واقعی توصیف می کنید و این استعداد و تبحر شما رو نشون میده. انشالله که همیشه موفق و پیروز باشید.🌹

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم نظر لطفته

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    زهرا بانو داستان که عالی، قلمت عالی تر. ولی خودت خوبی؟

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات... مرسی عزیزم خوبم شکر 😊

    ۶ ماه پیش
  • محبوبه

    0

    ای جان *** دری دید دید عروسی.خیلی خوب بود خسته نباشید نویسنده جان

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    0

    عالی بود واقعا چقدر احساساتشون رو واقعی نشون دادید مارو برد به زمان قدیم ❤️❤️👍🏻

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    شکررر

    ۶ ماه پیش
  • سامانتا

    0

    چرا دلم گواهی بدی میده

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نمی‌دونم والا

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    واااای چه عالی بود عشقشون و بوسه هاشون و بغل کردنشون همه چیشون ، اگه یکم دیگه پیش میرفت بنظرم باید منتظر بچه بودیم ولی بازم خوب ک دیار خودشو کنترل کرد ،امیدوارم عشقشون همینطوری بمونه ،، ممنون زهرا جان

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    پسر خوددار

    ۶ ماه پیش
  • Bahar

    0

    واییییییییییی ذوق مرگ شدم بابا میذاشتی به جاهای خوب خوب برسن دیگه دیارم مثل ما چقدر دیگه باید صبر کنه خیلیییی خوب بود

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    چمدونم والا

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️