پارت صد و یک :

عاقلانه بود؟! این راه می‌توانست مرا از بند اسارت نجات دهد؟ نمی‌دانم، تا قبل از دیدار با خانواده‌ام و پیش از خیره شدن در این دریای قاتل پیش رویم برای هر چیزی آماده بودم؛ اما حالا به اندازه روزهای قبل اطمینان نداشتم. اگر طوفانی را به پا می‌کردم و خودم اولین قربانی‌اش می‌شدم چه؟ من داشتم بر سر جان کیوان معامله می‌کردم یا جان خودم؟
این‌جا نه بحث وجدان و اخلاق بود و نه احساس و شرافت. م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nina

    0

    وای ننه.. نگاش کن:)

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    0

    آخیی، کیوان حتی تو حال بدشم باز مراقب تارا میمونه،چرا فکر میکردم که میخواد بهش آسیب برسونه؟

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    یعنی اون همه لوله و دستگاه ها الکی بود؟و فقط میخواستن به دشمن یا (سورنا)بفهمونن وضعیتش وخیمه و خیال اونا راحت شه؟میشه جواب این سوالمو بدی آوا جون

    ۲ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    نه عزیزم واقعاً توی کما بود

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    ولی از طرفی برا کیوان خوشحالم که تئو رو داره درسته دوسش ندارم ولی برا کیوان بدرد بخوره برا کیوان خودشو به آب و آتیش میزنه

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    تارا نسبت به فصل اول خیلی خوب و محتاط تر شده،عاقلانه درباره همه چیز فکر میکنه یا به اصطلاح سبک و سنگین میکنه در کل از موضعش پایین اومده و دیگه فک نمیکنه خیلی قدرتمنده و فلان،این شخصیت رشد داشته

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    با اینکه داشت کیوان رو خفه می کرد ولی اون مچ تئو رو گرفت تا اذیتش نکنه؟باید برا این کاراش ضجه بزنم😭

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    درسته یه پارت بود ولی عمیقا دلم برا اون سیاه چاله هاش تنگ شده بود😭

    ۲ ماه پیش
  • M

    4

    "توی آینه نجات دهنده ایستاده بود یا قاتلی که میخواست خودش را هم بکشد؟" چقدر قشنگ بود این جمله:)

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    💜💜

    ۵ ماه پیش
  • M

    6

    _از اینجا پرتت کنم پایین بمیری_وای رابطه این دوتا🤣🤣 عالییی وای فکر کن اینا شیپ میشدن...عزیزم فکر کردی انمیز تو لاورز گیرت میاد اینا مثل دو تا هوو دشمن خونی ان تا ابد

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    عین پت و مت میمونند😭

    ۵ ماه پیش
  • M

    5

    "مانند کارل احمق فکر میکرد من معشوقه ای ام که با دریدنم میتواند کیوان را نابود کند" خب تارا اونا خیلی هم احمقانه فکر نمیکنن چون واقعیت دقیقا همینه:)

    ۶ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    وای :)

    ۵ ماه پیش
  • M

    0

    زنده بودنت نفرینه🌚 تا فصل دو از نظر کایا که زنده بودنش معجزه بود...تا بتونه رزش و داشته باشه

    ۶ ماه پیش
  • M

    5

    چقدر خوشحالم که اون سیاه چاله های عمیق میتونه ببینه و نمرده

    ۶ ماه پیش
  • M

    2

    "هیچکس به من نگاه نمیکرد، هیچکس به من دست نمیگذاشت، چون کیوان نمیخواست" ای خدا کاش ما هم کیوان داشتیم😭

    ۶ ماه پیش
  • M

    4

    تصورش از عید:) دلم برای یاشار تنگ شد💗

    ۶ ماه پیش
  • M

    3

    چقدر سورنا عجیبه فکر کنم خبیث بودن ارثیه تو این خانواده:)

    ۶ ماه پیش
  • جانان

    2

    خیلی دوست داشتم که حس برادرانه قشنگی به تارا داشته باشه 🫠🩵

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️