پارت هشتاد و دوم :

دست گرم روی لب و چانه ام نشست ارام.بدن سردم ناگهان گرم شد اما.مسکن و اثر داروی بیهوشی نمی گذاشت چشمهایم را باز کنم.شاید خواب می دیدم.نمی دانستم.اما در تاریک روشنی اتاق دو تخته ی بیمارستان، همه چیز تار بود.هیچ وقت انقدر درمانده و خسته نبودم و پلکهایم سنگین نشده بود.نفس کشیدن که برایم سخت بود،حالا نور علی النور شده بود.چون جان و تن انسان به نفس است.پشیمان بودم از عمل بینی.طاقت ان همه دردسر رØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آلاله در رمان عقد ممکن آلاله
تصویر شخصیت شهرام در رمان عقد ممکن شهرام
تصویر شخصیت بنیامین در رمان عقد ممکن بنیامین
تصویر شخصیت مادر آلاله،سولماز در رمان عقد ممکن مادر آلاله،سولماز
تصویر شخصیت شیرین خانم ،مادر شهرام در رمان عقد ممکن شیرین خانم ،مادر شهرام
تصویر شخصیت آیدا در رمان عقد ممکن آیدا
تصویر شخصیت فیروزه در رمان عقد ممکن فیروزه
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    خخ چه زبونی داره شیرین خانوم مارو ازسوراخ درمیاره. ممنون زیبا ودلنشین بود

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    شهرام دوسش داره اما نشون نمیده که آلا دلش قرص بشه

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    شهید داره می‌ره آخه🙃🙃🙃

    ۵ ماه پیش
  • Sajede

    1

    آره شیرین خانم حرفای شما کاملا درسته ولی چه بسا که این مازیار خربار رابطشون رو بهم زده.... مرسی مهشاد جان عالی بود بیصبرانه منتظر پارت های قشنگ بعدی هستم. 🥰

    ۵ ماه پیش
  • Sajede

    1

    ببخشید میخواستم بنویسم خرابکار🤭

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    همون مازی خر خوب بود😃😃😃😃

    ۵ ماه پیش
  • مینا

    0

    پارت قشنگی بود ممنون عزیز یعنی همه ی مامان شوهرا مثل همند فکر.....پسراشو نن😅

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    همهههه! دقیقا

    ۵ ماه پیش
  • فریبا

    1

    مثل همیشه عالی

    ۵ ماه پیش
  • نگین

    1

    میشه این دو تا زودتر همو بغل کنن ما خوچحال شیم میشه ازون بومگردیا براشون بنویسی بازم من بوم گردی می خواممم

    ۵ ماه پیش
  • نگین

    1

    چقد ناز بود این پارت اون قهوه چی چیه نشنیده بودم تو این رمان من خیلی چیزای جدید شنیدم و یاد گرفتم جالب بود مرسی نویسنده جون🥰🥰🥰🥰🥰

    ۵ ماه پیش
  • شیوا

    1

    وای قلبم خداااا 😓😓😓😓 چقدر این داستان شیرینه من مردم برای دوتاشون و اون دستنبده

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️