عقد ممکن به قلم مهشاد لسانی
پارت هشتاد و دوم :
دست گرم روی لب و چانه ام نشست ارام.بدن سردم ناگهان گرم شد اما.مسکن و اثر داروی بیهوشی نمی گذاشت چشمهایم را باز کنم.شاید خواب می دیدم.نمی دانستم.اما در تاریک روشنی اتاق دو تخته ی بیمارستان، همه چیز تار بود.هیچ وقت انقدر درمانده و خسته نبودم و پلکهایم سنگین نشده بود.نفس کشیدن که برایم سخت بود،حالا نور علی النور شده بود.چون جان و تن انسان به نفس است.پشیمان بودم از عمل بینی.طاقت ان همه دردسر رØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
0شهرام دوسش داره اما نشون نمیده که آلا دلش قرص بشه
۵ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
شهید داره میره آخه🙃🙃🙃
۵ ماه پیشSajede
1آره شیرین خانم حرفای شما کاملا درسته ولی چه بسا که این مازیار خربار رابطشون رو بهم زده.... مرسی مهشاد جان عالی بود بیصبرانه منتظر پارت های قشنگ بعدی هستم. 🥰
۵ ماه پیشSajede
1ببخشید میخواستم بنویسم خرابکار🤭
۵ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
همون مازی خر خوب بود😃😃😃😃
۵ ماه پیشمینا
0پارت قشنگی بود ممنون عزیز یعنی همه ی مامان شوهرا مثل همند فکر.....پسراشو نن😅
۵ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
همهههه! دقیقا
۵ ماه پیشفریبا
1مثل همیشه عالی
۵ ماه پیشنگین
1میشه این دو تا زودتر همو بغل کنن ما خوچحال شیم میشه ازون بومگردیا براشون بنویسی بازم من بوم گردی می خواممم
۵ ماه پیشنگین
1چقد ناز بود این پارت اون قهوه چی چیه نشنیده بودم تو این رمان من خیلی چیزای جدید شنیدم و یاد گرفتم جالب بود مرسی نویسنده جون🥰🥰🥰🥰🥰
۵ ماه پیششیوا
1وای قلبم خداااا 😓😓😓😓 چقدر این داستان شیرینه من مردم برای دوتاشون و اون دستنبده
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محرابی
0خخ چه زبونی داره شیرین خانوم مارو ازسوراخ درمیاره. ممنون زیبا ودلنشین بود