پارت هفتاد و هشتم :

••• هانا•••


اطرافم را سایه‌های تیره فرا گرفته بودند. بوی خون مشامم را می‌آزرد. صدای خس‌خسِ نفس‌های حیوان مرا به سمتش فرامی‌خواند.

شبیه روحی سرگردان به سمتش کشیده می‌شدم. آسمان تیره گشته بود و خبری از خورشید نبود. انگار در خلأ گیر افتاده بودم.

درب خانه‌مان را دیدم؛ همان درِ قرمز رنگی که بابا آن را خودش رنگ زده بود. نیمه‌باز بود. توپ دنی کنار در، روی چمن‌ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مونیکا

    1

    ولی تموم اون حرف های هانا در مورد خانواده دلتنگی خونه همه و همه حرف های خود مرجان جان بودن 🫠🫠🥺 الهی فداتشم دختر مهربون 🥺🥺

    ۲ ماه پیش
  • نینا

    0

    مرجان دلم خیلی واست تنگ شده😭رمانو دارم از اول میخونم😭

    ۳ ماه پیش
  • Hamraz

    1

    مرجان عزیزم:)) امیدوارم زودتر شرایط درست شه از تو و برادرت ممنونیم که توی این شرایطگ به فکرید و پارت هارو میرسونی:(

    ۳ ماه پیش
  • ملورین

    5

    منم همینطور هانا

    ۳ ماه پیش
  • Zinb

    5

    این پارت منو یاد تو انداخت مرجان چقدر سخته که الان از خانوادت دوری و چقدر سخت تر که بهای رسیدن به آرزو هامون ترک کردن عزیزامونه:)))💔

    ۳ ماه پیش
  • Zinb

    4

    وای بمیرم برای دنی😭😭

    ۳ ماه پیش
  • دنیز؛

    4

    ولی این پارت فقط درمورد هانا نبود:)

    ۳ ماه پیش
  • غزال

    2

    وای مرجان دلمون خلییی برات تنگ شدهههه

    ۳ ماه پیش
  • نگین

    3

    این پارت فقط یه داستان نبود ... منم گریه م گرفت نور بر تاریکی پیروز میشه چه الان چه بعدا

    ۳ ماه پیش
  • Hln

    3

    کاش میشدتاریکی و ظلم دست از سرمون برداره و نور و روشنایی رو بر سرمون نازل کنه چیجوریه که هرکسی ک ایرانیه چه توی کشور خودش باشه چه نباشه حس وطن پرستی و وفاداریش به کشورش و مردمش از بین نمیره؟ کاش میشد شماهایی که از خانواده و کشورتون دورین با لبی خندان و پر از عشق و امید برگردین به آغوش گرم خانوادتون

    ۳ ماه پیش
  • N.a

    4

    چرا توی این پارت خودمو هم نسلامو دیدم ؟!

    ۳ ماه پیش
  • ....

    0

    من احساس می کنم شما روح تون رو توی این پارت جا گذاشتید مرجان بانو عزیزم🫠❤️

    ۳ ماه پیش
  • sasha

    0

    مرجااانی🩷🫂

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    5

    من اینجا هانا رو ندیدم،من اینجا مرجان رو دیدم،من اینجا بچه هایی رو دیدم که به خاطر پیشرفت،یه زندگی بهتر چیزی که باید تو کشور خودمون میبود و یا حتی گاهی تو شهر ها، نیست و مجبور به ترک خانواده شون شدن. ممنون که نوشتی برامون مرجان♥️

    ۳ ماه پیش
  • Eli

    2

    چقدر این پارت ها واقعی بود یعنی با عمق وجودم تک تک احساساتی که تو پارت بود رو حس کردم خیلی واقعی بود دلم برات تنگ شده مرجان😭🥹

    ۳ ماه پیش
کپی شد!