جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و ششم :
دیگر شمارش لحظه ها از دستم خارج شده بود. به خودم که آمدم خورشید وسط آسمان بود و ملیحه مقابل خانه سوار بر ماشینش منتظرمان مانده بود. لباس پوشیدم و دست در دست پروانه جون همراه با سیما از خانه بیرون زدیم. ملیحه مدام از جنسیت بچه میگفت و سیما سعی میکرد جوری وانمود کند که انگار همه چیز خوب است! اما حال قلب من را فقط یک نفر میفهمید، آن هم زنی بود که سرش را به شیشه ماشین تکیه داده بود و نگاه پر دردش
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
پارتای دلبرانه پیش رو داریم نگران نباش دختر😍
۲ روز پیشنسیم
0باوشه🙄🙄 فقط زمان لطفا🙂🙂
۲ روز پیشمیم
2خدارو شکر بچه سالمه حداقل،خیلی عالی سمانه جون،خسته نباشید و تشکر برای پارت هدیه 🙏🏻🥰👏👏👏
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدای تو😘♥️
۵ ماه پیشمیم
2من همون روز اول به شیدا حق میدم،یه دفعه روبرو شد با مثلا عشق اول همسرش،اونم با زبون بازی مغزشو کامل شستشو داد،اما دیگه دوماه خیلی زیاده،اون بیچاره پشت در بود،خانم هیچ بهش گوشم نمی داد در حالی که انتظار داشتم همون روز اول خودش بپرسه چه خبره 🤔😠
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
حق گفتی واقعا👏🏻
۵ ماه پیشپروانه
3یه سوال؟ بچه ها شم به شیدا حق میدید که رادمهر و باور نکرد و حالا به این روز افتاده؟
۵ ماه پیشحسام
2شیدا تقصیری نداشت. وقتی یه زن خراب بیاد تو زندگی یه مرد، ریشه زندگی اون زن و شوهر خشک میشه. تازه شیدا تو حاملگی هورمون هاش بهم ریخته ست
۵ ماه پیشسرو
3وییی بابابزرگ تو از کجا فهمیدی
۵ ماه پیشحسام
2دیگه دختر ما دنیا دیده ایم🤞🏻😁
۵ ماه پیشسرو
2از دنیا هم بردی باباجون😄😄
۵ ماه پیشسهیلا
4اینکه باورش نکرد خیلی بد بود اما به قول آقا حسام خب اون زنیکه روش تاثیر گذاشت بعد رادمهر سکوت کرد ولی بازم رادمهر گناه داشت🥺
۵ ماه پیشسرو
3تا یه حدی آره بهش حق میدم ولی بعدش دیگه زیاده روی کردو باید به حرفهای رادمهر هم گوش میداد
۵ ماه پیشطرفدار رادمهر خان
2من اصلااااااااااااا بهش حق نمیدم😒
۵ ماه پیشسرو
2نه دیگه اینقدر بی انصاف نباش طرفدارخان
۵ ماه پیشطرفدار رادمهر خان
3نمیتونم تا رادمهر پیدا نشه من اروم نمیشم😑
۵ ماه پیشزهرا
2قربونت بشم که انقد خوبی سماااانه🥺🥺🥺این روزا کاش زودتر تموم بشه روزهای خوششون و ببینم مطمئنم آنقدر غمگین تموم نمیکنی رمان و🥺🥺💔💔
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پایان قصه مون خیلی خوشه اصلا نگران نباش🤗😘
۵ ماه پیششادی
2من رمانای قبلی سمانه جون و خوندم همیشه پایان رماناش خیلی خوش و قشنگه 🥰
۵ ماه پیششقایق
3پروانه جون خیلیییییییی خانومه اگه من بودم و پسرم این اتفاق واسش می افتاد بعد عروسم اینجوری می کرد عروسم و به سه قسمت مساوی تقسیم میکردم 😑🤞🏻
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خدا رحم کنه😆
۵ ماه پیشسرو
2شقایق خیلی خشن شدی یهو
۵ ماه پیششقایق
2دیگه حرف از رادمهر که میشه من دیوانه میشم کراش منه رادمهر 😁
۵ ماه پیشطرفدار شیدا
3شیدا مقصر نبود 😠 اون زنیکه مقصر بود خب رادمهرم نباید قایم میکرد
۵ ماه پیششقایق
3مجبور بود بابا مجبور بودددددددددد پلیسه ها کشک که نیست مجبور بود چون عملیات لو نره هیچی نگه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا👌🏻
۵ ماه پیشسهیلا
2من رادمهر و میخوام این حرفا حالیم نیست😭😭😭😭😭😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزم😔
۵ ماه پیشطرفدار رادمهر خان
2شیدا خانم دیگه این اشک و گریه زاری فایده نداره. فقط میخواستی رادمهر سر به نیست بشه؟! حالا دلت خنک شد😒😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خودشم داغونه خب😔
۵ ماه پیشآهو
2آخ جووووووووون مرسی بابت پارت هدیه سمان جونم🤗
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خواهش میکنم🥰
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0عاقاا😔😭😭 من دلم گرفت چه پارت غمگینی بود😭😭