پارت سی و پنجم :

غمی که در صدایش نشسته بود جنس عجیبی داشت، گویا اتفاقی افتاده بود اما دلش برای هیچکس جز خودش نمی‌سوخت.
- برادر احمق من به خیال خودش عاشق شده بود و براش مهم نبود اون دختر من رو بیشتر دوست داره و اگه سردی و بی محلی‌های من نبود اون رابطه هم اتمام پیدا نمی‌کرد. طولی نکشید که خیلی زود از ماکیلا سپت خواستگاری کرد و باز دوباره ساز مخالف خانواده ما شروع شد، مخصوصاً پدربزرگم.
- چرا؟
نگاه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر

    0

    ممکنه خانواده سپت بخاطر این قضیه به این قتل ها و ادم ربایی ربط داشته باشن؟ و اینکه شامل همون سازمان جنایتکار باشه؟

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    به به.. سوالای جالبی پرسیدی😉 هرچیزی ممکنه😈

    ۴ ماه پیش
  • آذر

    0

    هییییی ماکیلای چشم سفید بی تربیت، اصلا میدونی چیه فاطمه من فکر میکنم ماکیلا رفت سمت تراویس تا به گمان خودش ببینه برایان حسادت کنه و ازین حرفا و یه حرکتی بزنه، ای تراویس بدبخت ساده دل😂 آخییی برایان خوش قلبم😭💖میگه هنوزم به تراویس اعتماد کامل داره...

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقا خوب گفتی.. دختره چشم سفید دوتا برادر رو بدبخت کرد😑 از تین ماکیلای مرموز و مجهول هرچیزی بر میاد و برای اون کارش هر دلیلی ممکنه داشته باشه🫣 بازم با وجود نفرت تراویس اون هنوز دوستش داره🫠😭

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    وای اون عشق مسخره ش زندگی این همه ادم رو بهم ریخت...تراویس،برایان،پنلوپه،خودش و خونواده شون....

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقاااا یه آدم مریض به همین راحتی می تونه زندگی یک خانواده رو بهم بریزه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!