عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و هفده :
دانیال آب دهانش را قورت داد و زد زیر گریه.بغض چند روزه اش هی می آمد و می رفت.دلش برای سایه می سوخت.برای جوانی اش.برای دردش برای ترسش و برای خیلی چیزهای دیگر.
پیرمرد داشت حرفش را می زد:پریشب باهامون دعوا کرد.شارژ ایرانسل می خواست.تازه براش دو تا شارژ خریده بودم.بهش پول نمی دادم هر چی می خواست براش می خریدم.می گفتم خرج اتینا می کنی بچه!
گفتم نمی خرم! خودشو کشت براش شارژ نخریدم.شب بی شام ر
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Sajede
0افسون الان بره خونه دانیال پشت در بسته میمونه یا اینکه دانیال درو براش باز میکنه آخه من فکر میکنم که الان دانیال تو مراسم خاکسپاری سایه است و خونه نیست...