پارت صد و هفده :

دانیال آب دهانش را قورت داد و زد زیر گریه.بغض چند روزه اش هی می آمد و می رفت.دلش برای سایه می سوخت.برای جوانی اش.برای دردش برای ترسش و برای خیلی چیزهای دیگر.
پیرمرد داشت حرفش را می زد:پریشب باهامون دعوا کرد.شارژ ایرانسل می خواست.تازه براش دو تا شارژ خریده بودم.بهش پول نمی دادم هر چی می خواست براش می خریدم.می گفتم خرج اتینا می کنی بچه!
گفتم نمی خرم! خودشو کشت براش شارژ نخریدم.شب بی شام ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sajede

    0

    افسون الان بره خونه دانیال پشت در بسته میمونه یا اینکه دانیال درو براش باز میکنه آخه من فکر میکنم که الان دانیال تو مراسم خاکسپاری سایه است و خونه نیست...

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    موگن دوباره پیداش شد که... مگه نمیخواست بره خارج،برو دیگه چی میخوای

    ۵ ماه پیش
  • شیوا

    0

    چقدر سخت بود قلبم قلبممم بدبختی بوده دنی خیلی کشیده چ دردی بوده ممنون از قلمت که آنقدر قوی می نویسی آدم اونجاست انگار😘😘😘😘 من برم سر وقت عقد

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️