جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت صد و بیست :
خنجرم را برمیدارم: «تسلیم شو. اگه واقعی بود الان مرده بودی.»
از لای دندانهایش میغرد: «اگه واقعی بود همون ثانیه اول کشته بودمت.»
«تسلیم شو!»
«گمشو!» چاقویش را پرت میکند.
دستم را سپر میکنم و چاقو در ساعد چپم فرو میرود. خون فواره میزند و درد مثل آتش در رگهایم میدود. ولی چاقو را در نمیآورم؛ فعلاً جلوی خونریزی را گرفته.
امتریو فریاد میزند: «پرتاب ممنوع!»
ولی
لطفا صبر کنید...
