جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت نود و نهم :
دین با اطمینان سر تکان میدهد: «امبر عمراً همچین کاری کنه. یه فرمانده بال محاله همچین کاری کنه.» کامل به سمت من میچرخد و با تحکم میگوید: «برو اون بالا و به همه بگو که داره دروغ میگه، وای.»
با ملایمت و غمی که در صدایم هست میگویم: «ولی دروغ نمیگه.»
صورتش از شدت ناباوری لکهلکه قرمز میشود: «غیرممکنه.»
«من اونجا بودم، دین.» دیدن ناباوریِ مطلق در چشمانش دردناکتر از چیزی اس
لطفا صبر کنید...
