ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت پنجاه و چهارم :
_ همبازی
دومین بار بود که آهی در این هفته، ملودی را به مریم میسپرد و میرفت. مریم این بار نتوانست بیخیال دخترش شود. کنار گاز ایستاد تا برایش شیر گرم کند. اضطراب و سر درگمی را از عمق چشمهای او میخواند. این روزها مدام خود را ملامت میکرد که چرا از ملودی غافل شده؟! جمله کوتاه آهی روی قلبش سنگینی میکرد. انگار با همین جمله ساده، مادر بودنش را زیر سوال برده بودند! آن هم با این حقیق
لطفا صبر کنید...
