پارت سی و چهارم :
سجاد در میان درد و فشار به سختی لبهایش را تکان داد. لبهایی که به خاطر تشنگی و فریاد زیاد خشکیده و ترک خوردهاند. چشمهای بی فروغش را به طلوع داد که عطشی نامشخص از لذت آزار و شکنجه، تمام وجودش را فرا گرفته بود. مگر این دختر زخمی نشده؟ پس چرا درد ندارد؟ چطور میتوانست آن ضربهی چاقو و درد طاقت فرسایش را اینقدر راحت انکار کند؟
سجاد بیجان با بدنی که تک تک اعضایش فریاد کمک سر میداØ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
از تاریک ترین نقطه ذهنم و جای نگران کنندش اینکه خودمم خوشم میاد🤭
۶ ماه پیشیاسر
0مای گاد نکنه این عاشق اون بشه بعد کل اون اول رمان داستانش یچیز دگ بشه
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😁 شاید
۶ ماه پیشبرکه
0نگرانم من واقعا از این صحنه ها خوشم میاد طبیعیه ؟
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
منم خوشم میاد پس طبیعیه 🙌
۷ ماه پیشمرضیه
0خسته نباشی عشقم مثل همیشه عالی بود😍💗
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیز دلم💚
۷ ماه پیشمهین
0سلام نویسنده عزیز رمان شما عالی هستش و خیلی متفاوت و پراز هیجان وتوی این پارت دلم برای سجاد کباب بود
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
متاسفانه منم همینطور
۷ ماه پیشهستی
0رمانه خیلی قشنگ و متفاوتیه،شخصیت طلوع و سجاد رو خیلی دوست داشتم،طلوع خیلیییی جذابه،قلم نویسنده که خیلی جذاب تره😉بیشتر رمان ها داستان های تکراری دارن ولی این رمان خیلی متفاوت بود،آفرین به همچین نویسنده خلاق و هنرمندی🙌فقط اگر طلوع و سجاد کاپل بشن بنظر جذاب میشه.
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چقدر به همچین کامنتی نیاز داشتم. مرسی عزیز دلم😍
۷ ماه پیشپونه
0لباسای سجاد چقدر عجیب غریبه! تصویرسازیه من اینجوریه با واقعا هست؟ 😂
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
هست اینا من دیدم 🙌😂
۷ ماه پیشپونه
0یه سجاد نمیخوره آخه این سوسول بازیا 😂😂
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
طلوع بهش میده 😂
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دینا
0با این پارت من تک تک نقاط داشته و نداشنخ قفسه سینم درد گرفت. نوسینده اینارو از مجای ذهنت درمیاری:)